دانستنی های زندگی

تصویرى از خداوند

برخى افراد همواره، نقاب بر چهره زده ی خود را پشت پرده ی جهالت پنهان مى‏کنند؛ گویى از «خودِ» واقعى‏شان واهمه دارند.

 

از سوى دیگر، خود ما نیز کارهایى را در جهت تأمین رضایت خاطر «دیگران» انجام مى‏دهیم و در عین حال وانمود مى‏کنیم همه چیز به خوبى پیش مى‏رود (تا وجهه خانواده حفظ شود) و سپس شروع به سرزنش کسانى مى‏کنیم که ما را وادار به انجام دادن این کارها کرده‏اند. این «دیگران» چه کسانى هستند که ما همه چیز را به آنها نسبت مى‏دهیم؟ اعضاى خانواده، همسایه‏ها، دوستان، نظام اجتماعى!؟

 

امّا واقعیت این است که همان موقع نیز در اعماق وجودمان احساسات درونى‏مان را به خوبى مى‏شناسیم؛ نوعى حس اضطراب و تشویش یا حس خوشایندى که از نبود عزّت نفس، ناشى مى‏شود.

 

هنگامى که به اطراف مى‏نگریم و همه چیز را آشفته و بى‏نظم مى‏بینیم، دیگران را مقصر مى‏دانیم ، در حالى که نمى‏دانیم آشفتگى در درجه اول از افکارمان آغاز مى‏شود و سپس گسترش مى‏یابد. روى هم رفته، رویارویى با حقیقت و پذیرفتن آن با فکر و آغوش باز، شهامت بسیارى را مى‏طلبد.

 

به محض این که با حقیقت مواجه مى‏شویم، به آرامش واقعى نزدیک‏تر مى‏شویم؛ زیرا حقیقت، یگانه است، بنابراین راه دیگرى وجود نخواهد داشت؛ امّا براى یافتن حقیقت، گاهى اوقات، گمان مى‏کنیم باید راه طولانى‏اى را بپیماییم، امّا نه، نیاز نیست راه دورى برویم یا براى کشف لایه‏هاى آشکار قوانین پیچیده بکوشیم، و پرده از اسرار در کتاب‏ها برداریم. چیزى که در جستجویش هستیم، درست همین‏جاست، در عمق ذهنمان. تنها چیزى که لازم است، برقرارى ارتباط با «خودِ واقعى» است. فقط اگر کمى تواضع در پیش گیریم و براى تمام نعمات الهى ـ که خداوند، روى زمین قرار داده است ـ احترام بیشترى قائل باشیم و از خشم، دشمن و حسادت ـ که باعث آشفتگى ذهن مى‏شوند ـ بپرهیزیم، آن موقع، شاید به حقیقت، نزدیک‏تر شویم. البته راه‏هاى بسیارى براى دستیابى به حقیقت وجود دارد؛ امّا نهایتاً همه مسیرها به یک جا ختم مى‏شوند.

کلید رسیدن به آرامش ذهن را کجا مى‏توان یافت؟ تنها اگر صادقانه به درونمان بنگریم، آن را در ذهن، روح و جسممان خواهیم یافت. پاسخ تمام سؤالاتمان در وجود تک‏تک ما نهاده شده است. بذر حکمت در قلب‏هامان گذاشته شده و این، وظیفه خود ماست تا راه‏هایى براى بهره گرفتن از آن بیابیم.

امّا ممکن است این جواب در مقابل پیچیدگى انسان، بسیار ساده به نظر برسد، ولى درک این موضوع به عبادت بى‏قید و شرط خدا و تلاش بسیار نیاز دارد. باید خود را به دست حقیقت سپرد!

 

گاهى اوقاتْ ممکن است بگوییم امّا من مى‏خواهم چنین و چنان شوم، و تنها اگر این مقدار پول یا آن شغل را داشتم و یا صاحب آن موقعیت بودم و چنان زن یا شوهرى داشتم، واقعاً دیگر از دست همه مشکلات خلاص مى‏شدم و غمى نداشتم؛ امّا من به شما مى‏گویم که همه ی اینها توهمى بیش نیست.

تا خود را از زندان خردمندى یا در اصطلاح روان‏شناسى «من» رها نسازید، نمى‏توانید آرامش و امنیت را در هیچ کجاى این سیاره بیابید. باید از همین جا شروع کرد، جایى که ایستاده‏اید؛ از «خود واقعى‏تان». همه چیز در اعماق ذهنتان است.

مشکلات من همواره از خواسته‏هاى بى‏شمار و خودخواهانه‏ام ناشى مى‏شود؛ چرا که دائماً آنها را در ذهن دارم و آثارشان در رفتار و کابوس‏هایم نمایان مى‏شوند. به علاوه، ترس، ریشه بسیارى از کابوس‏هایم است. ترس از آینده، ترس از این‏که در دوران پیرى از لحاظ مالى تأمین نباشم (البته اگر به آن برسم)، ترس از دست دادن آنچه دارم یا خواهم داشت مثلاً موقعیت اجتماعى و اقتصادى در دنیا و نیز ترس از آشکار شدن نقاط ضعفم بر دیگران، همه این عوامل، مرا وادار مى‏سازند که همواره نقابى بر چهره داشته باشم و تصویر کاذبى از خودم خلق کنم. همین، موجب مى‏شود آرامش را از دست بدهم و براى رسیدن به خواسته‏هاى ذهنى‏ام دست به مبارزه بزنم. گرچه مى‏دانم در جاده پر پیچ و خمى گام برمى‏دارم، امّا با آرامش خاطر حتى بیشتر مى‏روم و گمان مى‏کنم کار درستى انجام مى‏دهم.

 

نمى‏خواهم خارق‏العاده باشم: فردى متموّل و صاحب‏نام! در عینِ حال نمى‏خواهم جاده آرامش و شادمانى را به تنهایى بپیمایم. بنابراین، نهایت تلاشم را مى‏کنم تا کیفیت زندگى‏ام را بهبود بخشم. در نتیجه مى‏کوشم تا شریکى بیابم تا در این راه، همراهى‏ام کند، در جاده خیالىِ آرامش و شادى. امّا او «کارهاى» خودش را دارد. به علاوه، انتظار دارد من تسلیم سرعت سرسام‏آور زندگى شوم و براى کامل کردن آن مسئولیت، کارهاى مختلفى را برعهده گیرم تا مرد ایده‏آل او شوم که به معناى برآوردن خواسته‏هایش است؛ امّا بعد از این، چه بر سر من و شرافتم مى‏آید؟ آیا باید براى همیشه خودم را قربانى خواسته‏هایش کنم؟ اگر نه، پس چه؟ آیا نباید با یکدیگر تفاهم داشته باشیم؛ زیرا من یک زندگى ساده را ترجیح مى‏دهم که با خود یک عمر نظام اعتقادى شدیدى را همراه دارد یا باید کورکورانه از خواسته‏هاى او پیروى کنم و همانى باشم که مى‏خواهد؟

 

نه دوست من! هرگز باور ندارم که خوش‏حال کردن او کاملاً وظیفه من باشد؛ شادى باید از درونش بجوشد و ساطع شود، آن موقع در کنار یکدیگر، خوش‏بخت خواهیم زیست. اگر او مى‏اندیشد که تنها وظیفه من، به عنوان همسرش این است که او را شادمان سازم و تمام وسایل زندگى را برایش فراهم آورم، پس تکلیف نظام اعتقادى‏ام چه مى‏شود؟ آیا باید بدون توجه به احساساتش هر آنچه مى‏خواهم انجام دهم یا در این رابطه از خود بگذرم؟ در کجاى این رابطه مى‏توانیم به یک تعادل واقعى دست یابیم تا بتوانیم یکدیگر را با نوعى احترام و تفاهم به رسمیت بشناسیم؟

 

همواره در هر برخوردى، یک تعادل ظریف وجود دارد، خواه بین یک زن و شوهر باشد یا در محیط یک خانواده و یا در سطح گسترده‏ترى در جامعه و تنگناهاى سیاسى پیچیده. در این میان، لازم است براى رسیدن به تعادل، نوعى حس توافق را بیابیم تا بتوانیم «نفس خویش» را مهار کنیم که همواره بدون توجه به عواقب، خواهان چیزهاى بیشترى است. امروز فکر مى‏کنیم اگر به جنگ «تروریسم» در جهان برویم همه مشکلاتمان حل خواهند شد و خواهیم توانست براى نسل آینده، زندگى آرام و شادى را فراهم آوریم. دیروز با کمونیسم مبارزه مى‏کردیم و سپس با این نظام اخلاقى یا آن شیوه عبادتى جنگیدیم. همیشه در راه رسیدن به آرامش و سعادت، مانعى وجود دارد؛ زیرا خواسته‏هایمان براى دست یافتن به یک زندگىِ به اصطلاح ایده‏آل، نامحدود است.

 

امّا این اعمال و طرز فکرهاى مختلف چه عواقبى دارد؟ آیا از میزان خساراتى که به طبیعت وارد مى‏آوریم اطلاع نداریم؟ با ساختن دیوارهاى جدایى بین «ما» و «آنها» حس تفرقه مى‏اندازیم. تا به کى این‏گونه مى‏توانیم ادامه دهیم پیش از آن که دریابیم آن زندگىِ به اصطلاحات ایده‏آل که در جستجویش هستیم، خیالى باطل بیش نیست؟

 

اگر به تاریخ بشر، نگاهى بیندازید، ردّ پاى جنگ را به عنوان عامل اصلى تفرقه خواهید یافت. با وجود این که همه مى‏دانیم جنگ، هیچ چیز به همراه ندارد مگر خرابى، امّا هنوز براى دفاع از دشمنى که جایى در آن بیرون قرار دارد، به فکر ساختن سلاح‏هاى پیچیده‏ترى هستیم. گویى همواره دشمنى هست تا امنیت ما را به مخاطره بیندازد!

 

این دشمن کیست؟ آیا تصویرى خیالى از یک انسان اهریمنى نیست که خود ما در ذهنمان آن را پرورانده‏ایم؟ من مى‏پرسم آیا واقعاً دشمنى در آن‏جا وجود دارد؟ یا خودمان آن را در ذهن خلق مى‏کنیم و در واقعیت به آن عینیت مى‏بخشیم؟ شخصاً هرگز نتوانسته‏ام از نیروى تفکّر انسان و طرز کارش سر در بیاورم؛ چرا که واقعاً سرشار از پریشانى است! بنابراین، تنها کارى که در حال حاضر مى‏توانم انجام دهم این است که به درگاه پروردگار دعا کنم تا همه انسان‏هایى را که در جاده خشم، طمع، ترس و غفلت گام برمى‏دارند به راه آرامش، سعادت، حقیقت و حکمت رهنمون سازد. خداوند، همه روح‏هاى سرگردان را بیامرزد!

 

من زندگى را عاشقانه دوست دارم و آرزویم است که همه خوش‏حال و تن‏درست زندگى کنند. با این حال، گاهى اوقات، احساس درماندگى مى‏کنم؛ امّا ناامید نیستم. باور دارم که حقیقت، همیشه پیروز خواهد شد و سرنوشتِ ما را به حال خود رها نخواهد کرد، چه در زندگى گذراى امروز و چه در زندگى آینده ناآمده.

 

شادى و غم، دو روى یک سکّه‏اند. همه این فراز و نشیب‏ها در ذهن اتفاق مى‏افتد. باید فراتر از ذهن رفت؛ به عبارت دیگر، باید یک شاهد بود. اگر خودتان را به عنوان ذهن در نظر بگیرید به بررسى همه مشکلات مى‏پردازید.

 

درست همان گونه که فیلم مى‏بینید، مى‏توانید ذهنتان را ببینید که دارد همه فیلم را بازى مى‏کند. مگر این که از بالا به آن بنگرید و تغییراتى را که در ذهن رخ مى‏دهد تشخیص دهید، مثلاً: «من خوش‏حالم»، «من ناراحتم» و … شما هرگز خوش‏حال یا ناراحت نیستید؛ بلکه همواره یکسان هستید. شما خودتان هستید: تصویرى از خداوند!

 

اطمینان دارم که همه این کلمات تکرارى را بارها و بارها قبلاً شنیده‏اید؛ امّا چه خوب است که همیشه خاطراتمان را مرور کنیم و به خاطر بیاوریم چه کسى هستیم، در کجا ایستاده‏ایم و به کجا خواهیم رفت!

 

نویسنده : دکتر محمود حسینى عاشق‏آبادى – مترجم: مهرى فرکى

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن