شاعران ایرانی

عطار نیشابوری

مقدمه : «گــه پــیشرو نبـــرد می‎باید بود                  گــه پس رو اهــل درد می‎بــاید بود           این کار به سرسری بسر می‎نشود                  کاری است عظیم ، مردی می‎باید بود »

« شیخ عطار ، مختار نامه »

هرگز گمان نداشتم که عنایت الهی چنین رایگان نصیبم شود که روزی قلم بدست گرفته، زندگینامه‎ی مردی از تبار اهل دل را به نگارش درآروم . مردی که سخنش را  «تازیانه اهل سلوک» خوانده‎اند .

مردی آنچنان در اوج که در اذهان اکثریت پارس زبانان به اسطوره‎ها  پیوسته است ، مردی که سخنش « منطق‎الطیر » ، طیران روح انسانی ، و هشدارهایش «تذکره‎الاولیا»‌ دلهای رحمانی است .

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری ، چونان ماهی درخشان ، در هاله‎ای از اسطوره فرو رفته است و تحقیق دقیق پیرامون زندگی‎اش ، با کمال تأسف ، فقدان منابع مطمئن را در تاریخ ادبیات ما به خوبی می‎نمایاند . بویژه که علی رغم زندگی شخصی پر نشیب و فرازش و حوادث مهم آن روزگار ، روح پرصاف و جذبه‎‎ی الهی شیخ او را در محدوده‎ی تاریخ و جفرافیایی زمانش محبوس نکرده و چنان مستغرق دریای « اسرار الهی» بوده است که حتی مصیبت‎نامه‎ی پرحادثه و عظیمی چون حمله‎ی مغولان را نیز در آثار وی منعکس نکرده است و به همین جهت از اشعار و آثار آن بزرگ مرد کمترین بهره‎ی تاریخی برای روشن شدن تاریکی‎های زندگی‎اش نمی‎توان بدست آورد .

بی گمان در این مقدمه فرصت ارائه‎ی شواهد بیشتر نیست و اهل ذوق و ادب را همین اشاره کافی است .

پایان

زندگی عطار :

به نام خداوند جان و خرد                      کزین برتر اندیشه برنگذرد

کدکن روستایی خوش آب و هوا در میان روستاهای شهر مشهور و نامدار نیشابور بود . مردمش به کشاورزی و دامداری روزگار می‎گذراندند . خانواده‎ای که بنا بر مشهور از اعقاب انصار رسول خدا بودند در محله‎‎ی زروند کدکن مسکن گزیده ، پدران در پدر به کار طبابت و داروفروشی مشغول بودند . شاید بدان علت که اکثر گیاهان فروختنی این نوع داروخانه‎ها عطری خاص داشتند و بوی دلپذیر برخی از آنها از فاصله‎ی دور مشام هر رهگذری را نوازش می‎داد . معمولاً این صنف را « عطار » می‎نامیدند .

بالاخص که ابوبکر ، ابراهیم بن اسحاق این حکیم شایسته و داروفروش وارسته همیشه با جامه‎ای آراسته و معطر به عطری دلپذیر در بازار حاضر می‎شد ، به طوریکه نابینایان آن منطقه با استشمام بوی خوش همیشگی او ، پیوسته حضورش را به یقین تشخیص می‎دادند .

شهرت وی طوری بود که نه فقط روستاهای اطراف بلکه گاه از شهرهایی مانند توس ، قون ، طبس و ترشیزهم برای معالجه به او رجوع می‎شد.

خانواده‎ی ابراهیم ، با احترام و سربلندی تمام بدین صورت زندگی را می‎گذراندند و در آن ماه شعبان که نه ماه از بارداری همسر ابراهیم می‎گذشت ، همگی چشم به راه ورود نوزادی بودند تا چشم و چراغ آن خانه باشد و سکوت آن کانون محبت را بشکند ، زیرا از وقتی اسحاق ، پدر ابراهیم  درگذشته بود ، تقریباً سکوتی غم‎انگیز در آن خانه حکمفرما شده بود .

همسر ابراهیم که از خانواده‎های اصیل ایرانی بود و توانسته بود ابراهیم را به خوبی درک کرده ، از او آموزش‎های تدریجی فرا گیرد و نیمه سوادی دست و پا کند ، اکنون نهمین ماه بارداری دومش را می‎گذارند . او یک سال پیش دختری به دنیا آورده بود که به دلیل بیماری ناشناخته‎ای آن را از دست داده بود .

چند روزی از ماه شعبان گذشته بود ؛ به حساب معمولی ، ابراهیم و همسرش منتظر ورود فرزندشان بودند ، که ابراهیم با مشکلی روبرو شد .

او برای پیدا کردن داروی یکی از بیماران خود که زوج جوانی بودند با اجازه‎ی همسر خود عازم شهر نیشابور شد و در آنجا پس از رسیدن بدون اتلاف وقت به داروخانه‎ی حکیم توسی رفت ولی با کمال تعجب مغازه را بسته یافت و با پرس و جوی فراوان منزل حکیم را پیدا کرد و اطلاع یافت که حکیم به شدت بیمار است و وقتی که از علائم بیماری آگاه شد فهمید که نمی‎توان برای درمان بیماری کاری کرد .

وی پس از کمی گفت و گو با حکیم و با پیشنهاد حکیم کلید مغازه حکیم توسی را گرفت و داروهای مورد نظر را پیدا کرد و به مقدار مورد نیاز برداشت .

سپس به منزل برگشت و بعد از اقامه نماز شام دوباره با حکیم به گفت‎وگو پرداخت چنان بین او و حکیم دوستی واقع شده بود که گویی آن دو مانند پدر و پسر واقعی هستند و حکیم به وی پیشنهاد کرد که به نیشابور بیاید و ابراهیم قول داد که پس از تولد فرزندش به نیشابور می‎رود .

صبح روز بعد همگام با نخستین پرتوهای طلایی آفتاب ابراهیم از حکیم توسی خداحافظی کرد و به سوی کدکن رهسپار شد و پس از سه روز به مقصد رسید .

پس از ورود به کدکن و رفتن به منزل به اتاق خود رفته ، در انتظار فارغ شدن همسرش نشست . سرانجام بی بی قابله‎ی معروف و منحصر به فرد روستای کدکن ، قنداقه‎ی کودکی را در دست گرفته به سوی ابراهیم آمد .

او با دیدن ابراهیم گفت : چشمت روشن حکیم .

اینم محمدی که منتظرش بودی ؛ شیرینی بی بی یادت نره ، ایشالا خوش قدم باشه . بی بی با به کار بردن کلمه محمد منظورش آن بود که پسر بودن نوزارد را به ابراهیم ابلاغ کند ؛ ولی ابراهیم در همان لحظه از نام محمد استقبال کرد و گفت: چشم دل شما روشن و سپس با اجازه‎ی پدر همسرش نام کودک را محمد نهاد . آنگاه بر دو گوش او اذان خواند و نامش را در دو گوشش خواند .

پس از برگزاری مراسم دهمین شب تولد محمد و در حالیکه بر اثر مراقبت‎های مداوم ابراهیم و دیگران حال همسرش خوب شده بود ، ابراهیم برای ملاقات با حکیم توسی که در نیشابور بود ، به نیشابور رفت و با حکیم توسی به گفتگو پرداخت و قصد کرد که چند روزی در آنجا بماند به همین دلیل تصمیم گرفت در یکی از کاروانسراهای نیشابور حجره‎ای کرایه کند ولی حکیم توسی با اصراری توأم با صداقت ابراهیم را به منزل خود دعوت کرد .

ابراهیم حدود 15 روز در نیشابور ماند ولی احساس کرد که دلش برای همسرش و فرزندش تنگ شده است به همین دلیل به کدکن برگشت و موضوع سفر به نیشابور را با همسرش در میان گذاشت و سرانجام یک روز پس از عید فطر با خانواده‎اش در حالی که کاروانی کوچک را تشکیل می‎دادند ، وکاروانی بزرگ از دل‎های مردم بدرقه‎شان می‎کرد به سوی نیشابور رهسپار شدند .

ابوبکر ، ابراهیم بن اسحاق ، به اتفاق همسر ، فرزند نوزاد و پیشخدمتی که داشتند به نیشابور مسافرت کردند ، آنها جلای وطن را به امید روزهای بهتر پذیرفته بودند . آن روزها آخرین سالهای سلطنت سلطان سنجر بود و بر شهر نیشابور حاکمی از سوی سلطان سلجوقی حکومت می‎کرد .

محمد در چنین وضعی و در زیر سایه پدری این چنین خردمند و موقع شناس با زندگی آشنا شد و کم کم نشستن و راه رفتن ، سخن گفتن و مراحل ابتدایی کودکی را گذارند . او با سلامت کامل دوران شیرخوارگی‎اش را به پایان برد و به سه سالگی رسید .

سال 534 هجری ، به دنبال یکی دو سال خشکسالی نسبی و بر اثر جنگهای بیهوده پراکندگی داخلی ، برای نیشابوریان سالی تلخ و همراه با خاطرات دردناک شد ، زیرا که در آن سال ، قحطی عجیبی بر نیشابور حکمفرما شد .

پس از فرا رسیدن زمستان سال 544 که نزولات آسمانی و ریزش مدام برف و باران ، مژده بهاری سرسبز و تابستانی پرفایده را می‎داد کم کم ترس مردم از قحطی ریخت و هر چند سال‎های 542 و 543 را با سختی و عسرت گذرانده بودند ، اما با ریزش باران‎های پاییزی و سردشدن هوا در زمستان و نزول باران و برف به اندازه کافی ، قحط سالی به پایان رسید .

محمد ، فرزند ابراهیم نیز که اکنون نورچشمی و کانون محبت خانواده خود بود ، به رشد طبیعی خویش در نیشابور ادامه می‎داد . او اکنون کودکی هوشیار ، شیرین کلام ، خوش سیما و سالم بود.

ابراهیم نیز نسبت به پرورش فرزندش بی توجه نبود و می‎کوشید تا پسری مؤدب و چیزفهم تحویل جامعه دهد .

محمد با احساس علاقه شدید به چنین پدری کم کم سنین کودکی را پشت سر می‎نهاد و به دوران نوجوانی می‎رسید . بدیهی است که ابراهیم تصمیم داشت او را به مکتب و مدرسه بفرستد تا درجات کمال را طی کند ، سپس به عنوان جانشین پدر ، کمر به خدمت مردم بر بندد . در همین سال‎ها برادر کوچک محمد به دنیا آمد و پدرش او را صفر نام نهاد . زیرا تولدش در ماه صفر اتفاق افتاده بود .

ابراهیم با اصرار شیخ حمزه نیشابوری که در مدرسه شافعیه کوی مسجد عقیل تدریس می‎کرد ، محمد را به این مدرسه فرستاد . محمد به دوران تحصیل پا نهاد و الفبا را آموخت و چیزی نگذشت که با کلام خدا آشنا شد و قرائت قرآن را آغاز کرد .

حدود دو سال بعد ، محمد فرزند حکیم و عطار محله‎ی مسجد عقیل ، به مدارس علمیه شهر راه یافت و با آن که از نظر سنی بسیار جوان می‎نمود ، اما به تحصیل مقدمات علوم مرسوم زمان خود مشغول گردید . محمد در کنار علوم عربی ( ادبیات ، عروض ، معانی بیان و قرآن ) به علوم دینی یعنی تفسیر ، روایت ، احادیث و فقه نیز اشتغال ورزید و پس از گذارندن دوره‎های مختلفی که معمولاً همه کس از عهده آن برمی‎آمد ، به تدریج به درس‎های عمیق‎تر پرداخت و فنون ادبی سنگین ، علم حکمت ، کلام و نجوم را نیز آغاز کرد و این دروس را در حالی شروع کرد که به تناسب شغل پدری و علاقه شخصی‎اش ، علم طب و گیاه‎شناسی ، خواص ادویه و عقاقیه را نیز با ولع خاصی نزد بزرگان آن روز تحصیل می‎نمود .

مدارس علمیه نیشابور مانند مدرسه نظامیه که بزرگانی چون ابوحامد محمد بن محمد غزالی در آن مدرسه تدریس می‎کردند و در دوران تحصیل محمد ، شاگردش محی الدین محمد بن یحیی بر جای استاد درس می‎گفت ، شاهد حضور محمد در جلسات متعدد درس بودند و همگی تیزهوشی، پشتکار و دقت نظر محمد را می‎ستودند .

او اکنون نیمچه حکیم جوان بود که به کتب بوعلی سینا و دانشمندان پیش از خود نیز مراجعه می‎کرد ، اما آن چه می‎خواست به وفور در حد کافی در اختیارش نبود … او احساس عطش درونی برای آموختن می‎کرد و از هیچ فرصتی برای مطالعه چشم نمی‎پوشید .

او دیگر پسرکی محصل نبود بلکه جوانی بالغ شده ، به عبادات و اطاعات مرسوم زمان نیز مقید بود و سالهای کودکی و نوجوانی را با بهترین توشه علمی ممکن پشت سر نهاده بود . شمار سالهای عمر محمد به شانزده رسیده بود . او اکنون بعد از پدر محور اساسی خانواده محسوب می‎شد . ادب، سخنوری ، توجه به سنت‎ها و آداب اجتماعی ، فضل و دانش ، سیمای خوش و قد رشید او ، همه و همه پدر و مادر را به اندیشه ازدواج او واداشته بود .

ولی در یکی از روزها پدر با عجله به منزل آمد و گفت که ترکی‎ها می‎خواهند به خراسان حمله کنند به همین دلیل همه وسایلشان را جمع کردند و به سوی باغی که ابراهیم داشت رهسپار شدند و در یکی از روزها محمد شعری گفت و پدر با شنیدن آن شعر تصمیم گرفت تا محمد را برای ادامه تحصیل به هند بفرستد . محمد به همراه پرکاش تاجر کهنه‎کار وفادار هندی عازم هند شد و در یکی از ایالات ایرانی نشین ساکن گشت و با دانشمند ایرانی‎الاصل آشنا شد .

حکیم ایرانی‎الاصل ساکن هند که به پیروان رازی معروف بود محمد را به شرط یک امتحان و آزمایش یک هفته‎ای پذیرفت و به پرکاش گفت که شما هفته آینده نزد من بیایید و از وضع محمد جویا شوید اگر من او را لایق طب و حکمت خود دیدم که به شما خواهم گفت و گرنه در اندیشه پیدا کردن استادی دیگر برای او باشید . و خوشبختانه محمد از آن امتحان سربلند بیرون آمد .

زندگی محمد بسیار ساده در منزل استاد ، محل کار استاد و همراهی استاد برای مراجعه به بیماران خلاصه می‎شد این زندگی هر چند در آغاز سخت می‎نمود اما کم کم برای محمد تبدیل به عادت شد بطوریکه حدود سه سال بر این منوال گذشت و محمد به حکیم خبره و آشنا به پیچ و خم کار دارو فروشی تبدیل گشت و استاد به محمد رسماً گفت که دیگر بجز تکرار تجربه‎های گذشته ، چیز جدیدی برای آموختن به او ندارد و محمد تصمیم گرفت به نیشابور باز گردد و او در هند پس از اتفاقات فراوان ازدواج کرد .

بدین سان ، مشیت الهی بر آن قرار گرفت تا محمد از سفر هند با سه سوغات ارجمند به نیشابور باز گردد . نخست آن که علم خود را تکمیل کرده بود . دوم آن که با محبوبه خود عهد جان ازدواج نمود . سوم آنکه در مراسم ازدواج برای آن که از نظر ظاهری و رسوم خانوادگی خاندان رازی ، داماد دارای جلال و جبروتی باشد ، توسط عالمی که عقد ازدواج آن دو را  قرائت کرد ،  به لقب « فریدالدین » ملقب شد .

مراسم عقد و عروسی با شکوه بی نظیر بر پا شد و مادر ، خواهر و همراهان عروس با رضایت کامل از عزت و احترامی که دیده بودند ، پس از چهل روز توقف در نیشابور و استراحت کامل به همراه محافظان گذایی به هند بازگشتند .

فریدالدین و همسرش زندگی شیرین خویش را آغاز کردند و پس از گذشت یک سال ، خداوند فرزندی به آنان داد که او را چون جان گرامی و به عنوان ارمغان الهی پذیرا شدند و بنا به پیشنهاد حکیم ابراهیم ، او را حامد نامیدند .

زندگی معمولی فریدالدین روال خویش را داشت تا آن که در سال 567 هجری یعنی سن بیست و هفت سالگی بنا به اظهار علاقه پدرش و میل شخصی خودش ، محمد به خانقاهی از خانقاه‎های نیشابور قدم گذاشت تا وضع و چگونگی دراویش را از نزدیک ببیند و چنانچه خودش خواست ، نزد مرشد رود و تقاضای پذیرفتن در سلک صوفیه را بنماید .

از آن جا که محمد از لحاظ عشق مجازی و زندگی معمولی نقطه ضعفی نداشت ، تنها به دلیل آنچه از کتب مختلف خوانده و علاقه پیدا کرده بود ، دوست داشت تا از چگونگی اوضاع قلندران و پشمینه‎پوشان سر در آورد و کمی هم با آنان همنشین باشد و نقدشان را به عیار علم و دانش بسنجد . اما محمد ابوحامد فریدالدین پس از ورود به خانقاه و آشنایی با آن قوم از چهره‎اش پیدا بود که نسبت به آن قوم کششی احساس نمی‎کند . از آنجا که شیخ مجدالدین بغدادی از شاگردان معروف شیخ نجم‎الدین کبری پس از مدت‎ها حضور در نیشابور به دعوت خوارزمشاه به شهر خوارزم رفته و در آنجا به نام وی توسط خوارزمشاه خانقاهی ساخته شده و جمعی از دوستداران طریقت گرد شمع وجودش گرد آمده بودند ، عطار نیز هدف همت را رسیدن به خوارزم و استفاده دم مسیحایی آن عارف نامدار قرار داد و با تهیهمقدمات سفر ، داروخانه را به پدر سپرد و راهی خوارزم گردید . سفر عطار بدین سان آغاز شد و او برای نخستین بار در کسوت فقر معنوی از نیشابور خارج گردید .

این سفر که از نیشابور به خوارزم و بر عکس انجام شد و نزدیک به دو سال بطول انجامید ، در پختگی فکری ، وقار ظاهری و تکامل روحی عطار سخت مؤثر بود . ملاقات با شیخ مجدالدین بغدادی صاحب کتاب « تحفه البرره » که خود شاگرد شیخ نجم‎الدین کبری ، از بزرگان عرفان و تصوف بوده است ، برای عطار سخت ارجمند بود و او را در بسیاری از موارد مفید افتاد .

یکی از نتایج فوق‎العاده سفر عطار به شهرهای مختلف تا حدود خوارزم ، اطلاع یافتن او بر وجود کتب متعددی به نثر و نظم بود ، کتبی که هر کدام حاوی دانستنی‎های مفید و اطلاعات بسیار گرانبهایی در زمینه سرگذشت ، بزرگان بود .

عطار در دوران سه ساله آغازین ورودش به سلسله صفویه کتاب « التعرف » را مطالعه کرده بود ، به همین دلیل احساس می‎کرد که می‎تواند برای آگاهی آیندگان و افزایش ایمان سالکان نوپا ، کتابی نگارش کند و اثری بوجود آورد .

عطار در میان تعجب برخی از اهل خانقاه و حتی پدرش حکیم ابراهیم کتاب را با شرح حال حضرت جعفربن محمد صادق (ع) ـ ( امام ششم شیعیان ) شروع کرد .

عطار کتاب را بر دو بخش تقسیم کرد ، یکی شرح احوال متقدمان ، دیگری متأخران و معاصران . بخش اول از حضرت جعفربن محمد شروع شده و به حسین بن منصور حلاج که در سال 309 هجری به دست مخالفان بر دار کشیده شد ، خاتمه می‎پذیرد . بخش دوم به ذکر مشایخ بزرگ متأخری می‎پردازد که از شرح حال ابراهیم خواص شروع شده و به ذکر حضرت امام محمد باقر پایان می‎پذیرد . او نام کتاب را تذکره‎الاولیاء انتخاب کرد . نوشتن این مجموعه ، موجب ایجاد وزنه و موقعیت بسیار والایی برای عطار شد ، به صورتیکه کم کم با آن که سن عطار اجازه چنان عنوانی را به او نمی‎داد ، بعضی از مریدان و علاقه‎مندانش او را شیخ صدا می‎زدند .

همچنین او به سرودن داستان شیرین ، جذاب ، پرمحتوا و کامل توفیق یافت که تا آن زمان هیچ یک از عرفا و دانشمندان نتوانسته بودند بدان حد عالی و زیبا در سرودن شعر دست یابند . او سروده خود را « منطق‎الطیر» نام نهاد و این تعبیر را از قرآن کریم به عاریت گرفت . داستانی که شیخ با استنادی کامل به شعر زیبای مثنوی فارسی کشانده بود خلاصه آن بدین شرح است :

نخست : آغاز کتاقب در توحید خداوند و بیان قدرت حق در خلق موجودات و عجز انسان و سایر کائنات از معرفت خداوند است .

دوم : مسأله نبوت و مدح نعت حضرت رسول (ص)

سوم : مناقبت چهار یار یعنی خلفای چهارگانه پس از رسول خدا (ص)

چهارم : اندرز به متعصبان

پنجم : آغاز داستان در خطاب به مرغان است .

ششم : اجتماع مرغان ، مرغان گرد هم می‎آیند و مشورت می‎کنند که هر شهری و هر طایفه‎ای را پادشاهی است ما را نیز پادشاهی باید زیرا کشور بی پادشاه منظم و مرتب نمی‎گردد .

هفتم : گفتار هدهد

هشتم : عذر آوردن بلبل

نهم : عذر آوردن طوطی

دهم : عذر آوردن طاووس

یازدهم : عذر گفتن بط

دوازدهم : عذر گرفتن کبک

سیزدهم : بهانه‎ جویی هما

چهاردهم : عذر گرفتن باز

پانزدهم : عذر آوردن بوتیمار

شانزدهم : عذر آوردن کوف

هفدهم : عذر آوردن صعوه

هیجدهم : سؤال مرغان از هد هد

نوزدهم : سؤال مرغان از کیفیت سلوک

بیستم : داستان شیخ صنعان

بیست و یکم : آغاز راه

بیست و دوم : هفت وادی عشق

بیست و سوم : پایان کتاب

سرودن « منطق‎الطیر » با حدود پنجهزار بیت شعر طبعاً مدتها وقت شیخ را به خود اختصاص داد .

شیخ که پس از درگذشت ناگهانی فرزندش در یک حادثه‎ی ناگوار ، حالت روحانی‎تر و تفکری عمیق‎تر و کشف و شهودی روشن‎تر را تجربه کرده بود ، تصمیم گرفت بیشتر با خودش ، قلم و کتاب و ذکر الهی مشغول باشد . شیخ عطار در حالیکه احساس مسئولیت شدید برای پاسخگویی به نظرات مخالف و موافق داشت ، و با توجه به قلب غمزده‎ای که در سینه‎اش می‎تپید ، طرحی جدید در ذهنش پی ریزی کرد تا در قالب یک مجموعه به هر دو گروه پاسخ دهد .

اولین بار مجموعه‎اش را « مصیبت نامه » خواند و هنگامی که آغاز آن را می‎سرود شاید خودش هم نمی‎دانست که این مجموعه بالغ بر هفت هزار و پانصد بیت خواهد شد .

سرانجام شیخ فرید الدین عطار نیشابوری در سال 617 هجری و در سن 77 سالگی درگذشت .

شیخ عطار بوسیله مغولان اسیر شده بود و یکی از سربازان مغول شمشیری بر گردن شیخ زد و در همان لحظه جان به جان آفرین تسلیم گفت و در لحظه مرگ این شعر را خواند :

در کوی تو رسم سرفرازی این است                        مستـان تـرا ، کمینه بــازی این است

با این همـه رتبـه ، هیچ نتوانـم گفت                         شـاید که تو را بنده نوازی این است

درود فراوان بر او باد .

امیدواریم که ادامه دهنده‎ی راه او و بزرگانی نظیر وی باشیم .

انشاءا… .


املاء


1 ـ عقل : عاقل ، معقول ، تعقل

2 ـ ظلم : ظالم ، مظلوم ، ظلام

3 ـ حال : احوال ، حالت ، حالات

4 ـ معلوم : عالم ، علما ، علم

5 ـ هدایت : هادی ، هدی ، مهدی

6 ـ کتاب : کتب ، کاتب ، مکتوب

7 ـ شوق : اشتیاق ، مشوق ، تشویق

8 ـ شغل : شاغل ، مشغول ، اشتغال

9 ـ حفظ : حفاظت ، حافظ ، محافظ

10 ـ شهید : شاهد ، شهادت ، مشهود

11 ـ درس : دروس ، مدرس ، تدریس

12 ـ دین : دیندار ، تدین ، متدین

13 ـ تحصیل : حاصل ، محصول ، محصل

14 ـ نماینده : نمایندگی ، نمایندگان ، نماینده‎ها

15 ـ هوش : باهوش ، بی هوش ، هوشیار

16 ـ زرع : زراعت ، زراع ، مزرعه

17 ـ تعجب : عجیب ، متعجب ، عجایب

18 ـ علم : عالم ، معلم ، تعلیم

19 ـ چرخیدن : چرخ ، چرخش ، چرخان

20 ـ نمایان : نما ، نمایندگی ، نمایندگان

21 ـ شکست : شکستنی ، شکستن ، بشکن

22 ـ نشست : هم نشین ، بنشست ، نشیمن

23 ـ اطلاع : اطلاعیه ، مطلع ، بی اطلاع

24 ـ عمق : اعماق ، عمیق ، تعمق

25 ـ حسین : حسن ، احساس ، محسن

26 ـ گسترده : گسترش ، گستردن ، گستره

27 ـ خواست : می‎خواست، نخواستن ، خواستن

28 ـ خور : بخور ، نخور ، خوردن

29 ـ عظیم : اعظم ، عظمت ، تعظیم

30 ـ تجمع : اجتماع ، جمع ، مجتمع

31 ـ سکون : سکونت، ساکن ، مسکن

32 ـ عدد : اعداد ، تعدد ، متعدد

33 ـ تاجر : تجارت ، تجار ، تجاری

34 ـ غذا : تغذیه ، مغزی ، اغذیه

35 ـ غم : غمگین ، غم‎آلود ، غمخوار

36 ـ شعر : شاعر ، شعرا ، اشعار

37 ـ نویسنده : نویسندگی ، نویسندگان ، بنویس

38 ـ حکم : حاکم ، حکومت ، محکوم

39 ـ اثر : آثار ، مؤثر ، تأثیر

40 ـ بینا : نابینا ، بیننده ، بینایی

41 ـ هنر : هنرمند ، باهنر ، هنرور

42 ـ شرکت : شرکاء ، شارک ، شراکت

43 ـ اسلام : مسلمان ، نامسلمان ، مسلم

44 ـ تابش : تابیدن ، تابنده ، تابان

45 ـ درخشان : درخشش ، درخشیدن ، درخشنده

46 ـ ادب : مؤدب ، با ادب ، تأدیب

47 ـ فکر : تفکر ، افکار ، متفکر

48 ـ نقل : انتقال ، منتقل ، ناقل

49 ـ رحیم : رحمان ، رحمت ، رحم

50 ـ نصر ، ناصر ، انصار ، منصور


منابع : WWW . b ia 2daneshsara.blogfa.com

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن