مقالات ادبیات و زبان فارسی

رویت آفتاب

ای در سپهر مجد و شرف، رویت آفتاب

در بزم ما بتاب و، رخ از دوستان متاب

از پا فتاده‌ایم، ز رحمت، تو دست گیر

ما را که دل ز آتش داغت بود کباب

جمعیم ما و لیک پریشان به یاد تو

وز ما شکسته‌تر دل زهرا و بوتراب

یا هادی المضلـّین، کز مردم ضلال

جسمت در التهاب و روانت در التهاب

تو آفتاب عالمی و از افول تو

افتاده است در همه ذرات انقلاب

ای آیت توکل و آیه‌ی رضا

دیدی جنایت از متوکل تو بی حساب

گاهی دهد مکان تو در برکه السّباع

گاهی درون محبس دشمن به پیچ و تاب

تو زاده بزرگ جوانانی جنّتی

ای از ستم شهید شده درگه شباب

آن شربتی که داد به اجبار دشمنت

گویا شرنگ مرگ بــُد و آتش مذاب

کاتش به جسم و جان تو پروانه سان فتاد

وز سوز زهر جسم تو چون شمع گشت آب

ای بر درت نثار درود ملائـــکه

امروز بر سلام “مــؤید” بده جواب

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن