مقالات ادبیات و زبان فارسی

حماسه ایرانی 2

الکساندر کراپ‌ درباره‌ی‌ اسطوره‌ چنین‌ می‌گوید:
« واژه‌ی (Mythe) که‌ در همه‌ی‌ زبانهای‌ اروپایی‌ یافت‌ می‌شود چنانکه‌ می‌دانیم‌ از لغت‌ یونانی‌ که‌ در آثار هومر به‌ معنای‌ گفتار، نطق‌ و کلام‌ است‌ مشتق‌ شده‌ است‌ و بعداً‌ به‌ معنای‌ قصه‌ی‌ جانوران(fable) و اسطوره‌ رواج‌ یافته‌ است.»  
وی‌ سپس‌ از قول‌ میکائیل‌ بریل‌ می‌نویسد: « اسطوره‌ قصه‌یی‌ است‌ با خصلتی‌ خاص، یعنی‌ نقل‌ و روایتی‌ است‌ که‌ در آن‌ خدایان‌ یک‌ یا چند نقش‌ اساسی‌ دارند.

طبیعتاً‌ واژه‌ی‌ یونانی‌ همراه‌ بسیاری‌ لغات‌ ادبی‌ و ترکیبات‌ صرفی‌ و نحوی‌ به‌ زبان‌ لاتینی‌ نقل‌ گردیده‌ است‌ و همه‌ی‌ اشکالی‌ که‌ این‌ لغت‌ در زبانهای‌ اروپایی‌ به‌ خود گرفته‌اند از واژه‌ی‌ لاتینی‌ مشتق‌ شده‌اند.   »

ژان‌ کازنوو نیز در این‌ زمینه‌ می‌نویسد:

« موجوداتی‌ که‌ تشخص‌ قداست‌اند و وقایعی‌ که‌ به‌ آنان‌ مربوط‌ می‌شود فقط‌ بیرون‌ از زمان‌ و مکان‌ معمولی‌ می‌توانند متعال‌ باشند و همان‌ کارکردی‌ را که‌ دین‌ دارد بر عهده‌ گیرند و تنها بدینگونه‌ است‌ که‌ دیگر خصلت‌ غریب‌ و تشویش‌ انگیز مظاهر مانا را نخواهند داشت‌ و می‌توانند الگوها و صورتهای‌ مثالی‌یی‌ باشند که‌ موجودات‌ و چیزهایی‌ که‌ در زمان‌ و مکان‌ موقعیت‌ بشری‌ قرار دارند باز ساخته‌های‌ آنها محسوب‌ می‌شوند… برای‌ آنکه‌ بهره‌مندی‌ اساسی‌ موقعیت‌ بشری‌ از عالم‌ قداست‌ ممکن‌ گردد آن‌ وقایع‌ از لحاظ‌ زمان‌بندی‌ در نوعی‌ زمان‌ ابدی‌ به‌ ظهور می‌رسند و به‌ وقوع‌ می‌پیوندند که‌ یا در آغاز زمان‌ است‌ و یا در پایانش. از این‌ رو همه‌ی‌ اساطیر به‌ نوعی‌ اساطیر مربوط‌ به‌ اصل‌ و منشا و یا اساطیر آخرت‌ شناختی‌اند. (یعنی‌ از پیش‌ چیزی‌ را که‌ در آخر زمان‌ روی‌ خواهد داد اعلام‌ می‌دارند).»

به‌ قول‌ میرچاالیاده‌ اسطوره‌ شناس‌ نامدار، در آن‌ روزگاران‌ هر کاری‌ امکان‌پذیر بود. هنوز چیزها رده‌بندی‌ نشده‌ بودند، و سدهای‌ گذرناپذیری‌ جوانان‌ را از انسانها جدا نمی‌کرد. هر موجودی‌ می‌توانست‌ با دگردیسی‌ به‌ موجودی‌ دیگر تبدیل‌ شود. هیچ‌ تابویی‌ (محرمی) وجود نداشت‌ و قواعد و قوانینی‌ تدوین‌ نشده‌ بود. دوران، دوران‌ طلایی‌ و یا دوران‌ هرج‌ و مرج‌ و هاویه‌ خلاق‌ بود.
آبرامز وظیفه‌ی‌ داستانهای‌ اساطیری‌ را چنین‌ توضیح‌ می‌دهد: « کار این‌ داستانها بر حسب‌ مقاصد و اعمال‌ موجودات‌ مافوق‌ طبیعی‌ مطرح‌ در داستان‌ این‌ بود که‌ توضیح‌ دهد چرا جهان‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ و فلسفه‌ی‌ اموری‌ که‌ اتفاق‌ افتاده‌اند چیست؟»

آنچه‌ به‌ نقل‌ از اسطوره‌ شناسان‌ در تعریف‌ اسطوره‌ گفته‌ شد تبیین‌ ویژگیهای‌ ظاهری‌ عصر اساطیر و انسانهای‌ عصر اساطیری‌ است.
نگارنده‌ طی‌ یک‌ توضیح‌ کوتاه‌ در یکی‌ از نوشتارهایم‌ تبیین‌ فلسفی‌ اسطوره‌ را به‌ دست‌ داده‌ام‌ :
« عصر اسطوره، عصر درک‌ بی‌واسطه‌ی‌ انسان‌ از هستی‌ است.

عصر اساطیری‌ صبح‌گاه‌ مه‌آلود زندگی‌ انسانی‌ است‌ که‌ در خلای‌ معنا گرفتار شده‌ است.

در این‌ خلا، در این‌ بی‌واسطگی‌ آنچه‌ مشاهده‌ می‌شود مبدا و معاد است، تولد است‌ و مرگ، زایش‌ است‌ و نابودی. آنچه‌ به‌ مشاهده‌ در می‌آید، آنچه‌ ذهن‌ و عین‌ را به‌ خود معطوف‌ می‌دارد پرانتزی‌ است‌ که‌ با تولد گشوده‌ می‌شود و با مرگ‌ بسته‌ می‌شود و در این‌ مابین‌ آنچه‌ دیده‌ می‌شود خلای‌ معنا است.

معنایی‌ که‌ متعلق‌ به‌ انسان‌ است‌ مرگ‌ و زندگی‌ است‌ و معنایی‌ که‌ در اطراف‌ او به‌ چشم‌ می‌خورد جز زمین‌ و آسمان‌ و ماه‌ و ستارگان‌ و کوه‌ و دریا و جنگل‌ و رودخانه‌ (در یک‌ کلام‌ طبیعت‌ بکر) نیست، که‌ به‌ درون‌ هیچ‌ یک‌ نیز راهی‌ نیست. همه‌ در بن‌ بستی‌ وهم‌آلود و تیره‌ جای‌ گرفته‌اند. اساطیر روایت‌ رویت‌ آن‌ چیزهایی‌ است‌ که‌ نام‌ برده‌ شد. این‌ بن‌بست‌ که‌ می‌تواند در عین‌ حال‌ عمیق‌ و پیچیده‌ باشد به‌ منزله‌ی‌ تکیه‌گاه‌ و قدمگاهی‌ برای‌ شروع‌ حرکتها محسوب‌ می‌شود، همان‌ که‌ «باور» نام‌ دارد. آنچه‌ از آن‌ دوره‌ تا به‌ این‌ دوره‌ روی‌ داده‌ است‌ افزوده‌ شدن‌ بی‌نهایت‌ بر فاصله‌ی‌ میان‌ دو پرانتز تولد و مرگ‌ است. این‌ بی‌نهایت‌ فاصله‌ با معانی‌ متعددی‌ که‌ در اثر حرکت‌ زاییده‌ شده‌ و خلق‌ گردیده‌اند انباشته‌ شده‌ است. این‌ زایش‌ها و خلقها در نقش‌ باورهای‌ جدیدی‌ ظاهر خواهند شد که‌ نه‌ تنها از اهمیت‌ باورهای‌ نخستین‌ می‌کاهند که‌ آنها را به‌ افسانه‌ و پندار تبدیل‌ می‌کنند. اما نقش‌ دیگری‌ نیز دارند که‌ شاید چندان‌ مطلوب‌ نباشد و آن‌ کاستن‌ از شکوه‌ و عظمت‌ زندگی‌ است. آنچه‌ در درک‌ بی‌واسطه، در درک‌ تهی‌ از معنا نهفته‌ است‌ شکوه‌ و پایداری‌ و عظمت‌ است. در زایش‌های‌ مکرر است‌ که‌ این‌ شکوه‌ و عظمت‌ تقسیم‌ می‌شود و هر بار سرشکن‌ می‌شود تا آنجا که‌ دیگر به‌ چشم‌ نمی‌آید. نه‌ تنها به‌ چشم‌ نمی‌آید که‌ مسیری‌ در تقابل‌ با آن‌ را می‌پیماید، به‌ سمت‌ زبونی‌ و خواری‌ و رذالت. درک‌ هستی‌ به‌ دور از هر واسطه، درکی‌ است‌ پراز شکوه، اما در نفس‌ خود تراژیک. به‌ گونه‌یی‌ که‌ گاه‌ تحمل‌ این‌ ترادی‌ دشوار می‌شود و نفسها را می‌برد اما پرشمار شدن‌ معنی‌ و زایشهای‌ مکرر و پی‌ درپی‌ اگر چه‌ از رنگ‌ و بوی‌ تراژدی‌ نهفته‌ در ذات‌ هستی‌ – که‌ همانا ناگزیری‌ تولد و ناگزیرتر بودن‌ مرگ‌ است‌ – کم‌ می‌کند و از عذاب‌ تحمل‌ این‌ تراژدی‌ می‌کاهد، اما در کنار خود از شکوه‌ زیستنی‌ که‌ چنین‌ درکی‌ به‌ بار می‌آورد نیز می‌کاهد، تا جایی‌ که‌ آن‌ را محو می‌کند و تا امروز که‌ شاهدیم‌ هیچ‌ چیز از آن‌ باقی‌ نمانده‌ است…»

اما همه‌ی‌ داستانهای‌ اساطیری‌ دارای‌ چند ویژگی‌ مشترک‌ هستند:
1- رویین‌تنی:
کسی‌ که‌ هیچ‌ حربه‌یی‌ بر او اثر ندارد و نیروهای‌ مافوق‌ طبیعی‌ او را شکست‌ ناپذیر کرده‌اند.اما یک‌ نقطه‌ی‌ بدن‌ او رویینه‌ نیست‌ و دارای‌ ضعف‌ ونقص‌(flaw)  است. مانند آشیل‌ در افسانه‌ی‌ یونانیان، زیگفرید در حماسه‌ی‌ آلمانی‌ نیبلونگن، بالدر در افسانه‌ی‌ کهن‌ اسکاندیناوی‌ و بالاخره‌ اسفندیار در حماسه‌ی‌ رستم‌ و اسفندیار فردوسی.

2-  صور اساطیری‌ یا آرکی‌ تایپ‌ (Archetype): 
شکلهای‌ مکرر از تجربه‌های‌ زندگی‌ پدران باستانی‌ که‌ در ناخودآگاه‌ بشر به‌ طور موروثی‌ تداوم‌ حیات‌ می‌دهند و تکرار می‌شوند همچون‌ سفر به‌ جهان‌ مردگان‌ در زیر زمین، معراج‌ و صعود به‌ آسمان، تصاویر مربوط‌ به‌ بهشت‌ و دوزخ، جست‌ وجو برای‌ پدر، قهرمان‌ طاغی، الهه‌ی‌ بی‌رحم‌ و انتقامگیر.  مضمون‌ مرگ‌ و تولد دوباره‌ را سرآمد آرکی‌ تایپ‌ها می‌گویند که‌ به‌ اشکال‌ گوناگون‌ در شاهان‌ و خدایان‌ که‌ می‌میرند تا دوباره‌ زنده‌ شوند همچون‌ طبیعتی‌ که‌ هر ساله‌  می‌میرد و زنده‌ می‌شود.

3- پنهان‌ بودن‌ نام‌ پهلوان:

در اعتقادات‌ کهن‌ دانستن‌ اسم‌ یک‌ شخص‌ یا پهلوان‌ به‌ معنای‌ شناخت‌ و تسلط‌ کامل‌ بر او است. از این‌ رو پهلوانان‌ نام‌ خود را از یکدیگر پنهان‌ می‌داشتند. علت‌ خودداری‌ کردن‌ رستم‌ از بازگو کردن‌ اسمش‌ به‌ سهراب‌ از همین‌ رو است‌ و همچنین‌ علت‌ اینکه‌ جادوگران‌ اسامی‌ کسانی‌ را که‌ می‌خواستند از میان‌ ببرند بر روی‌ چیزی‌ نوشته‌ و آن‌ شی‌ را از میان‌ می‌بردند.

4- خونخواری:

پیشینیان‌ خون‌ را ناقل‌ روح‌ یا خود روح‌ می‌دانستند. قهرمانان‌ فاتح‌ پس‌ از غلبه‌ کردن‌ بر دشمن، پهلوی‌ او را شکافته‌ و جگرش‌ را که‌ منبع‌ خون‌ می‌دانستند می‌خوردند تا نیروی‌ زندگی‌ قهرمان‌ مرده‌ را به‌ خود انتقال‌ دهند. مثل‌ گودرز که‌ خون‌ پیران‌ ویسه‌ را می‌نوشد، رستم‌ که‌ جگرگاه‌ سهراب‌ را می‌شکافد و هند که‌ پهلوی‌ حمزه‌ را می‌درد.

مضامین‌ و ویژگی های‌ حماسه

#- جنگاوری‌ و بهادری‌ ویژگی‌ برجسته‌ی‌ حماسه‌ها است. جنگهایی‌ که‌ عمدتاً‌ انگیزه‌ی‌ والا دارند و قهرمانان‌ حماسه‌ که‌ موجوداتی‌ مافوق‌ طبیعی‌ هستند و یا با نیروهای‌ غیبی‌ و خدایان‌ در تماس‌ هستند برای‌ برتری‌ قوم‌ و نژاد و ملیت‌ خود می‌جنگند. جنگیدنهایی‌ که‌ حاوی‌ اعمال‌ خارق‌ العاده‌ و غیرطبیعی‌ است‌ و با منطق‌ متعارف‌ قابل‌ سنجش‌ نیستند و این‌ اعمال‌ به‌ قدر انگیزه‌هایشان‌ که‌ عمدتاً‌ صبغه‌ی‌ ملی‌ دارد بزرگ‌ است.
اگر چه‌ در حماسه‌های‌ یونانی‌ جنگهایی‌ بر سر تصاحب‌ یک‌ زن‌ مانند هلنه‌ نیز صورت‌ می‌گیرد و یا در حماسه‌های‌ عرفانی‌ و حکمی‌ که‌ قدیمترین‌ فکر فلسفی‌ یعنی‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگی‌ به‌ نمایش‌ گذاشته‌ می‌شود همچون‌ حماسه‌ی‌ گیل‌ گمش، اما در حماسه‌های‌ ایرانی‌ عمدتاً‌ جنگ‌ بر سر اثبات‌ هویت‌ و مرزهای‌ ملی‌ است. اگر چه‌ حماسه‌ی‌ رستم‌ و اسفندیار بر خلاف‌ طرح‌ ظاهری‌ داستان‌ ، برای‌ اعتلای‌ دین‌ بهی‌ (زرتشت) است.
#-  در حماسه‌ها حیوانات‌ و گیاهان‌ نیز همانند قهرمانان‌ حماسه‌ها از ویژگی‌ها و جایگاه‌ عادی‌ خود خارج‌ می‌شوند. همانند رخش‌ اسب‌ رستم، سیمرغ‌ زال‌ – پدر رستم‌ -، مرغ‌ وارن‌ جین(varenjin) در بهرام‌ یشت، سیمرغ‌ در حماسه‌ی‌ عرفانی‌ منطق‌الطیر، نقش‌ مار و طاووس‌ در اخراج‌ انسان‌ از بهشت، مرغ‌ سعادت، اسب‌ بالدار و اژدهای‌ هفت‌ سر در داستانهای‌ اساطیری، یا انار که‌ از میوه‌های‌ قدسی‌ است‌ و به‌ روایتی‌ سبب‌ رویین‌ تنی‌ اسفندیار شد و گیاه‌ #-سیاووشان‌ که‌ از خون‌ سیاوش‌ رویید و یا گندم‌ و درخت‌ سیبی‌ که‌ آدم‌ و حوا از آن‌ خوردند و از بهشت‌ اخراج‌ شدند.  
#- عمر دراز قهرمانان‌ حماسه‌ که‌ نشانه‌ی‌ جاودانه‌ بودن‌ آنها است‌ از جمله‌ رستم‌ که‌ هنگام‌ جنگ‌ با اسفندیار پانصد سال‌ دارد.
#-  نسب‌ قهرمانان‌ به‌ خدا می‌رسد مانند آنه‌ آس‌ در حماسه‌ی‌ ویرژیل‌ و یا در حماسه‌های‌ مسیحی.  و یا قهرمان‌ در طلب‌ عمر جاویدان‌ بر می‌آید همچون‌ اسکندر و گیل‌گمش.
#-  مکالمه‌ با سپهر بلند و چرخ‌ گردون‌ که‌ مکرر در مکالمات‌ رستم‌ دیده‌ می‌شود.
#- عاشقی‌ ایزد بانوان‌ و شهدخت‌ها بر قهرمانان‌ و بی‌توجهی‌ قهرمانان‌ بدآنها مانند عاشق‌ شدن‌ ایشتر به‌ گیل‌ گمش، گوپی‌ها به‌ کریشنا، عشق‌ تهمینه‌ به‌ رستم‌ و عدم‌ شیفتگی‌ رستم‌ به‌ او و یا ماجرای‌ عشق‌ سودابه‌ به‌ سیاوش.
#-  قهرمان‌ حماسه‌ در همه‌ آفاق‌ حضور دارد و هیچ‌ محدودیتی‌ برای‌ او در کار نیست، زیر زمین، گستره‌ی‌ زمین‌ و در آسمانها.  
در مواجهه‌ی‌ قهرمان‌ با ضد قهرمان‌ حماسه‌ پدید می‌آید ، مانند رستم‌ با افراسیاب، اهورامزدا با اهریمن، مسیح‌ با دجال‌،  و آنجا که‌ دو قهرمان‌ با یکدیگر مواجه‌ می‌شوند تراژدی‌ خلق‌ می‌گردد مانند جنگ‌  رستم‌ و سهراب‌ ، رستم‌ و اسفندیار، آشیل‌ با هکتور.   
#- عبور از هفت‌ خوان‌ و هفت‌ وادی‌ و هفت‌ عقبه‌ از جمله‌ سفرهای‌ قهرمانان‌ حماسه‌ها است.  این‌ سفرها همه‌ از برای‌ آن‌ است‌ که‌ قهرمانان‌ حماسه‌ها اهداف‌ و اعمال‌ خارق‌العاده‌ و عظیم‌ در پیش‌ دارند مانند جنگ‌ رستم‌ با افراسیاب‌ تورانی‌ و یا گیل‌گمش‌ که‌ به‌ نبرد با مرگ‌ راه‌ سفر طولانی‌ در پیش‌ می‌گیرد تا جاودانگی‌ را در آغوش‌ گیرد. در این‌ کشاکش‌ها، رجزها است‌ که‌ خوانده‌ می‌شود و ادعاها است‌ که‌ مطرح‌ می‌شود و یا پیشگویی‌ها است‌ که‌ بر زبان‌ رانده‌ می‌شود و یا اساساً‌ بر مبنای‌ پیشگویی‌ها، سفرها و جنگها در می‌گیرند. آنجا که‌ سام‌ زنده‌ بودن‌ زال‌ را در کوه‌ البرز خواب‌ می‌بیند و جاماسب‌ کشته‌ شدن‌ اسفندیار را به‌ دست‌ رستم‌ برای‌ گشتاسب‌ پیشگویی‌ می‌کند و یا رستم‌ فرخزاد از برباد رفتن‌ تاج‌ و تخت‌ ساسانیان‌ و پیروز شدن‌ تازیان‌ پیشاپیش‌ سخن‌ به‌ میان‌ می‌آورد.  
#- یکی‌ دیگر از ویژگیهای‌ مهم‌ و چشمگیر حماسه‌ها در آمیخته‌ شدن‌ سادگی‌ و بی‌آلایشی‌ در عین‌ اقتدار و عظمت‌ در لفظ‌ و معنا است. حماسه‌ها دارای‌ الفاظی‌ سنگین‌ و فاخر هستند و از رعب‌ و خشیت‌ و در عین‌ حال‌ شکوه‌ و عظمت‌ نگاه‌ انسانها به‌ جهان‌ حکایت‌ دارند. در حماسه‌ها سخن‌ از سستی‌ و بی‌حالی‌ و تردید نیست. قاطعیت‌ و عظمت‌ و اقتدار است‌ که‌ حرف‌ اول‌ و آخر را می‌زند، چه‌ در سویه‌ی‌ قهرمانان‌ و چه‌ در سپاه‌ دشمن‌ و ضد قهرمانان.  
آنچه‌ به‌ طور خلاصه‌ گفته‌ شد برای‌ ترسیم‌ یک‌ تصویر نسبتاً‌ شفاف‌ و دقیق‌ از ماهیت‌ و محتوای‌ حماسه‌ و اسطوره‌ بود، حماسه‌ و اسطوره‌یی‌ که‌ ارکان‌ و اجزای‌ شاهنامه‌ی‌ حکیم‌ ابوالقاسم‌ فردوسی‌ را تشکیل‌ می‌دهند. شاهنامه‌یی‌ که‌ سراینده‌اش‌ معتقد است‌ به‌ واسطه‌ی‌ به‌ سرانجام‌ رسانیدن‌ سرایش‌ آن‌ توانست‌ عجم‌ را زنده‌ نماید:
بسی‌ رنج‌ بردم‌ در این‌ سال‌ سی‌ عجم‌ زنده‌ کردم‌ بدین‌ پارسی‌
همانگونه‌ که‌ در ابتدا نیز اشاره‌ شد، شاهنامه‌ سرود حماسی‌ مردمانی‌ است‌ که‌ گام‌ در راه‌ ملت‌ شدن‌ نهادند. سالها در ناحیتی‌ زیستند، با حوادث‌ آسان‌ و دشوار روبه‌رو شدند و با فتح‌ها و شکستها روزگار گذرانیدند. خاطرات‌ این‌ فتح‌ها و شکست‌ها یادآور استقرار مبانی‌ ملیت‌ آنان‌ است.

حماسه‌ها مرورگر خاطرات‌ ادواری‌ از تاریخ‌ زندگی‌ بشریت‌ هستند که‌ ملیت‌ در مرزهای‌ خاکی‌ و زبان‌ و نژاد خلاصه‌ و تعریف‌ می‌شد. تعلق‌ یک‌ محدوده‌ی‌ آبی‌ و خاکی‌ به‌ یک‌ قوم‌ و نژاد و یا مذهب‌ تضمین‌ کننده‌ی‌ استقرار و حق‌ مشروعشان‌ برای‌ دوام‌ و بقا بود. و برای‌ دفاع‌ از این‌ حق‌ مشروع‌ انسانها راهی‌ جز توسل‌ جستن‌ به‌ مبانی‌ قدرتی‌ که‌ می‌شناختند در پیش‌ رو نداشتند. توسل‌ به‌ خدایان‌ و نیروهای‌ خیر در مقابل‌ نیروهای‌ شر. توسل‌ به‌ نیروهای‌ ناشناخته‌ که‌ در اجسام‌ و طبیعت‌ پیرامونشان‌ حلول‌ می‌کردند. هر چه‌ ناشناخته‌تر نیرومندتر و رمز و راز آلودتر و البته‌ امیدآفرین‌تر و یا هراس‌ آور و نگران‌ کننده‌تر.

توسل‌ جستن‌ به‌ شخصیتهای‌ وهم‌آلود باستانی، نیمی‌ خدایی‌ و نیمی‌ انسانی‌ که‌ از قدرت‌ و توان‌ خارق‌العاده‌ بر خوردار بودند، توسلی‌ ناگزیر برای‌ انسانهایی‌ که‌ همانند امروزیان‌ از سلاحهای‌ کشتار جمعی‌ برخوردار نبودند و البته‌ این‌ طبیعت‌ و فطرت‌ بشر است‌ که‌ نیرو و مدد را از گذشتگان‌ می‌گیرد و آمال‌ و آرزوها را بر آینده‌ و آیندگان‌ می‌افکند و اگر می‌دانست‌ و یا یقین‌ داشت‌ که‌ آینده‌ کمتر تطابقی‌ با آنچه‌ می‌اندیشد و تصور می‌کند ندارد شاید هیچ‌گاه‌ واژگان‌ امید و امیدواری‌ به‌ فرهنگش‌ راه‌ نمی‌یافت‌ و در پی‌ این‌ راه‌ نیافتن‌ نه‌ حرکتی‌ و… بگذریم، سخن‌ از حماسه‌ بود و مرور خاطرات‌ مردمانی‌ که‌ می‌کوشیدند تا با توسل‌ جستن‌ به‌ یگانگی‌ نژاد و زبان‌ و خاک، ملتی‌ را تشکیل‌ دهند که‌ حق‌ زیستن‌ و جاودانه‌ زیستنِ‌ مصون‌ و محفوظ‌ از دشمنان‌ را برای‌ خود مسلم‌ می‌شمردند.

هنوز از پس‌ گذشت‌ هزاران‌ سال‌ از آن‌ تاریخ، آب‌ و خاک‌ اصلی‌ترین‌ تصویرگر و تجسم‌ مفهوم‌ مکان‌ هستند و مرزهای‌ آبی‌ و خاکی‌ جدا کننده‌ی‌ ملیت‌ها و نژادها، اما دیگر نه‌ به‌ آن‌ پررنگی‌ و یگانگی‌ گذشته. اگر نه‌ تا دیرزمانی‌ پیش‌ جایگاه‌ مفاهیم‌ انتزاعی‌ تنها در ذهن‌ و تخیل‌ آدمی‌ بود اینک‌ انتزاعیات‌ نیز فضایی‌ و مکانی‌ را در عالم‌ عینی‌ برای‌ خود اشغال‌ کرده‌اند که‌ البته‌ بحث‌ در باره‌ی‌ چنین‌ تناقض‌هایی‌ در حوزه‌ی‌ فلسفه‌ی‌ محض‌ است‌ که‌ ما را در این‌ نوشتار با آن‌ کاری‌ نیست.   
اما چه‌ بخواهیم‌ با ماهیت‌ پدیده‌ها مواجه‌ شویم‌ و چه‌ نخواهیم، چه‌ از عهده‌ی‌ درک‌ و شناختشان‌ برآییم‌ و چه‌ نیاییم، از قرار گرفتن‌ خواسته‌ و ناخواسته‌ در تناسب‌ آنها و تاثیرگذاری‌ خواه‌ و ناخواه‌ پدیده‌ها بر زندگی‌ خود شاید ما را گریزی‌ نباشد. به‌ واسطه‌ی‌ همین‌ ناگزیری‌ است‌ که‌ ماهیت‌ها که‌ جز از طریق‌ معناها امکان‌ بروز و تجلی‌ ندارند اگر نه‌ خودشان‌ که‌ تجلی‌شان‌ و اگر باز هم‌ نه‌ دمادم‌ که‌ هراز چند گاهی‌ دچار دگرگونی‌ و تغییر ساختار می‌شوند، آنگونه‌ که‌ جتی‌ گاه‌ شناختنشان‌ به‌ واسطه‌ی‌ نه‌ معرفت‌های‌ عمیق‌ که‌ معرفت‌های‌ مالوف‌ برایمان‌ نه‌ سهل‌ و ممتنع‌ که‌ دشوار و ممتنع‌ می‌شوند.

ملت‌ها امروز هم‌ از پس‌ اعصار و قرون‌ در این‌ کهنه‌ زمین‌ و با کهنه‌ عادتهایش‌ می‌زییند. اما گویی‌ این‌ کهنگی‌ دیگر قدرت‌ تاثیرگذاری‌ و حکمرانی‌ مطلقش‌ را از دست‌ داده‌ و تنها می‌تواند به‌ حیات‌ خود ادامه‌ دهد. دیگر ایجاد انگیزه‌ نمی‌کند و سیل‌ حرکت‌ آدمیان‌ را به‌ راه‌ نمی‌اندازد. اگر زمانی‌ انسانها نه‌ به‌ واسطه‌ی‌ فرد بودن‌ که‌ به‌ واسطه‌ی‌ ملت‌ بودن‌ در خود احساس‌ قدرت‌ و استقرار و دوام‌ و بقا در مقابل‌ سلطه‌ی‌ خوف‌ و خشیت‌ برانگیز طبیعت‌ می‌کردند، امروز این‌ تک‌ تک‌ انسانها هستند که‌ می‌خواهند به‌ واسطه‌ی‌ هر آنچه‌ که‌ در اختیارشان‌ هست‌ و هر آنچه‌ که‌ به‌ ذهنشان‌ می‌رسد استقرار و اثبات‌ خود را به‌ رخ‌ بکشند. «ترین‌ها» حاصل‌ روزگار ما است، روزگاری‌ که‌ می‌توان‌ در آن‌ با هر کجای‌ جهان‌ ارتباط‌ برقرار کرد و در این‌ ارتباط‌ها هر مرزی‌ را که‌ بخواهد امکان‌ نزدیک‌ شدن‌ و تداوم‌ ارتباطها را مانع‌ شود از هم‌ گسست‌ و به‌ کناری‌ نهاد.  در عصر جهانی‌ شدن‌ زندگی‌ می‌کنیم. اگر از اوایل‌ دهه‌ی‌ 1910 تا اواخر دهه‌ی‌ 1980 پدیده‌ی‌ جهانی‌ شدن‌ در پرتو نظریه‌هایی‌ همچون‌ استعمار و سلطه‌ی‌ امپریالیسم‌ و سرمایه‌داری‌ حضور خود را به‌ رخ‌ می‌کشید، از اواخر دهه‌ی‌ 1980 به‌ پدیده‌یی‌ عمدتاً‌ مثبت‌ بدل‌ شد که‌ نگاهی‌ کارکردگرایانه‌ را می‌طلبید تا فارغ‌ از ارزش‌ داوریهای‌ سیاسی‌ و اخلاقی‌ به‌ تحلیل‌ و مواجهه‌ با آن‌ پرداخت.  شاید هم‌ بتوان‌ آن‌ را عالی‌ترین‌ شکل‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ بورژوازی‌ دانست‌ که‌ عقلانیت‌ و خودباوری‌ را به‌ عنوان‌ اساسی‌ترین‌ عناصر زندگی‌ بشر بر صدر نشاند.  
تعاریف‌ و نظرگاهها در این‌ باره‌ فراوان‌ است.

رابرتسون‌ در این‌ باره‌ می‌گوید:

« مفهوم‌ جهانی‌ شدن‌ هم‌ به‌ درهم‌ فشرده‌ شدن‌ جهان‌ و هم‌ تراکم‌ آگاهی‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ به‌ عنوان‌ یک‌ کل‌ دلالت‌ دارد. فرآیندها و کنش‌های‌ یی‌ که‌ اکنون‌ مفهوم‌ جهانی‌ شدن‌ را برای‌ آن‌ به‌ کار می‌بریم‌ قرنها است‌ ک‌ جریان‌ دارد. اما تمرکز بر سر بحث‌ جهانی‌ شدن‌ موضوع‌ نسبتاً‌ جدیدی‌ است.»

اما این‌ جدید بودن‌ دستکم‌ یکصد سال‌ سابقه‌ دارد. تا پیش‌ از پایان‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ جهانی‌ شدن‌ در جریانی‌ که‌ در بالاتر بدان‌ اشاره‌ شد و تا دهه‌ی‌ 1980 به‌ درازا کشید به‌ گسترش‌ بازارهای‌ بین‌المللی، رواج‌ نهضتهای‌ کارگری‌ و سوسیالیستی‌ در سراسر جهان‌ و ظهور حکومتهای‌ توتالیتر منجر شد و یا دستکم‌ بروز و نمود داشت. از سال‌ 1945 تا سال‌ 1989 یعنی‌ آغاز فروپاشی‌ بلوک‌ سوسیالیستی‌ اگر چه‌ تحت‌ تاثیر شرایط‌ روانی‌ و  کشمکشهای‌ دوران‌ جنگ‌ سرد قرار داشت‌ اما همکاریهای‌ گسترش‌ یابنده‌ میان‌ دولتها به‌ واسطه‌ی‌ تشکیل‌ سازمان‌ ملل‌ و سازمان‌ یونسکو و سایر سازمانهای‌ اقماری، همبستگی‌های‌ نوین‌ و ویژه‌یی‌ میان‌ دولتها و ملت‌ها برای‌ پیشگیری‌ از وقوع‌ یک‌ جنگ‌ جهانی‌ دیگر ایجاد شد.

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن