مقالات ادبیات و زبان فارسی

مولانا و شمس

بس فسانه عشق تو خواندم به جان
تو مرا، کافسانه گشته ستم، بخوان
مولانا

مقدمه :
مولوی را نمی توان نماینده دانشی ویژه و محدود به شمار آورد.

اگر تنها شاعرش بنامیم یا فیلسوف یا مورخ یا عالم دین, در این کار به راه صواب نرفته ایم .

زیرا با اینکه از بیشتر این علوم بهره وافی داشته و گاه حتی در مقام استادی معجزه گر در نوسازی و تکمیل اغلب آنها در جامعه شعرگامهای اساسی برداشته , اما به تنهایی هیچ یک از اینها نیست, زیرا روح متعالی و ذوق سرشار، بینش ژرف موجب شده تادر هیچ غالبی متداول نگنجد.

شهرت بی مانند مولوی بعنوان چهره ای درخشان و برجسته در تاریخ مشاهیرعلم و ادب جهان بدان سبب است که وی گذشته از وقوف کامل به علوم وفنون گوناگون, عارفی است دل اگاه, شاعری است درد شناس, پر شور وبی پروا و اندیشه وری است پویا که ادمیان را از طریق خوار شمردن تمام پدیده های عینی و ذهنی این جهان, همچون: علوم ظاهری , لذایذ زود گذر جسمانی, مقامات و تعلقات دنیوی , تعصبات نژادی, دینی و ملی, به جستجوی کمال و ارام و قرار فرا می خواند.

زندگینامه:
مولانا روز ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری (سی ام سپتامبر 1207 میلادی) در بلخ به دنیا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدین محمد معروف به بهاء ولد بود.
بهاء ولد (پدر مولانا) مدرس و واعظی بود خوش بیان و خطیب، جلال الدین محمد (مولانا) به روایتی 14 ساله بود که پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه یا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترک گفت و قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نیشابور رسیدند شیخ عطار خود به دیدن مولانا بهاء الدین آمد. کتاب اسرار نامه خود را به جلال الدین محمد هدیه داد و به پدرش گفت: «زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندی بهاء الدین ولد و خاندانش به شهر قونیه کوچ کردند و دراین شهر که در آن زمان جزء ولایت روم شرقی بود اقامت گزیدند.

عبدالرحمن جامی مینویسد:
« بخط مولانا بهاءالدین ولد نوشته یافته اند که جلال الدین محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانه های ما سیر میکردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که بیا تا از این بام بر آن بام بجهیم.

جلال الدین محمد گفته است: این نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن دیگر می آید، حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود، اگر در جان شما قوتی هست بیائید تا سوی آسمان بپریم.

و در آن حال ساعتی از نظر کودکان غایب شد، فریاد برآوردند، بعد از لحظه ای رنگ وی دگرگون شده و چشمش متغیر شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن می‌گفتم دیدم که جماعتی سبز قبایان مرا از میان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد بازم به این جایگاه فرود آوردند.» گویند که در آن سن در هر سه چهار روز یکبار افطار می کرد.
بهاء الدین در سخن گفتن و اندیشیدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظه ها و یا به قول معروف ” ابن الوقت ” بود. مولانا از قرار معلوم مثنوی خود را در جلسات متوالی به مرید خود حسام الدین چلبی دیکته می کرد. این مثنوی مسلما نه معانی قرآنی یا تجلی عالم بالا، بلکه صرفا مفاهیمی به شمار میرفت که به او الهام می‌شد.
پس از وفات وی، مولانا جلال الدین محمد که در این هنگام 24 ساله بود به وصیت پدر یا به خواهش مریدان بر جای پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوی و تزکیه را رونق داد.

آشنایی با شمس تبریزی :

زندگی مولانا پس از آشنایی با شمس تبریزی دگرگون گشت، شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد،‌ معروف به شمس تبریز شوریده ای از شوریدگان روزگار خود بود.ا و در سال 642 به قونیه وارد شد و در سال 643 از قونیه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدین سان مولانا را در آتش هجران گداخت. مولانا پس از آگاهی از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پیام ها از او خواستار بازگشت او شد و پسر خود را با جمعی از یاران به جستجوی شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشیمانی و عذرخواهی مردم را از رفتار خود با او بیان داشت. شمس این دعوت را پذیرفت و به سال 644 به قونیه بازگشت. اما بار دیگر با جهل و خودخواهی مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال 645 از قونیه گریخت. شمس و افادات معنوی او در مولانا سخت اثر کرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردی زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضیح اصول و فروع دین مبین مشغول بود . ولی پس از آشنایی با این مرد کامل مجالس وعظ وسخنرانی را ترک گفت ودر جمله صوفیان صافی واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعری پرداخت واین همه آثار بدیع از خود به یادگار گذاشت .
شمس، مولانا را با افق دیگری از معنویت و عرفان آشنا کرد و روح او را در آسمانهای برتر به پرواز درآورد. به دم او بود که خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چیز غیر از دوست رنگ باخت و «ماسوی الله» ذات فانی خود را آشکارتر نمایان ساخت.
مولانا باز در پی او روان شد و کوی به کوی، برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولی نشانه ای از او نیافت و در این میان سر به شیدایی برآورد و غزلیات خود را با نام او مزین ساخت. بیشترین غزلیات آتشین سوزناک دیوان شمس دست آورد همین لحظات است:
عجب آن دلــبر زیــبا کجــا شــد؟   عجب آن سروخوش بال کجا شد؟
میان ما چــو شمــعی نــور مــیداد    کجا شد ای عجب بی ما کجا شد؟
بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذران   که آن هــمراه جــان افزا کجا شد؟
چو دیــوانه همی‌گردم به صحـرا    که آهــو اندرین صحرا کجــا شد؟
دو چشم من چو جیحون شد زگریه    که آن گوهر در این دریا کجا شد؟
به هر تقدیر شمس تبریزی که مولانا با عشق سوزان او را می پرستید با غیبت ناگهانی خود، مولوی را بیش از پیش به جهان عشق و هیجان سوق داد و از مسند وعظ و تدریس به محفل وجد و سماع رهنمون شد و خود چنان می‌گوید:
زاهـــد بود تـــرانه گویـــم کردی    سر دفتر بزم و باده جویم کردی
سجـــاده نشین با وقـــاری بـــودم   بــازیچه کودکـــان کویــم کـردی

روز یکشنبه پنجم جمادی آلاخر سال 672 هـ .ق مولانا بدرود زندگی گفت.

خرد و کلان مردم قونیه حتی مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ وی زاری و شیون کردند. جسم پاکش درمقبره خانوادگی در کنار پدر در خاک آرمید،‌بر سر تربت او بارگاهی است که به «قبه خضراء» شهرت دارد.

احمد افلاکی در مناقب العارفین آورده است: «حضرت مولانا پیوسته در شبهای دراز، دایم الله الله می‏فرمود و سر مبارک خود را بر دیوار مدرسه نهاده به آواز بلند چندانی الله الله می‏گفت که میان زمین و آسمان از صدای غلغله الله پر می‏شد.» سودای مولانا، سودای خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودی لبریز از عشق و آتش که نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه می‏توانست عافیت نشین سایه‏سار غفلت باشد. مولانا، جان فرشته‏واری بود که قفس تن را شکسته می‏خواست؛ انگار آدمی از عالمی‌دیگر بود که غربت خاک، دامنگیرش شده باشد.

چگونه می‏توانست زنده باشد، بی‏یار و بی‏یاد یار؛ که تمام زندگی‏اش جلوه‏ای از او بود. مولانا، زندگی خود را وقف بزرگداشت نام عظیم و اعظم جان جهان کرده بود؛ هر چند به رنگها و گونه‏های متفاوت؛ گاه در کسوت شریعت و زمانی نیز در جامه طریقت.

زندگی مولانا همچون سرود پرشور روحی سرکش بود که با فراز و فرودهای عرفانی ـ حماسی سرشته شده باشد. آیا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحانی و تابناکی بودند که چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگانی رها از تعلق خاک، و رهروان راهی که مقصد ان بحر توحید بود. جلال‏الدین در چنین محیطی سر برافراشت و از همان آغاز کودکی، زبانش با لفظ مبارک الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبریز شد. گفته‏اند که هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسیر هجرت، عطار، عارف شوریده نیشابور پس از دیدار مولانا و پدرش بهاء‏ولد (سلطان العلما)، آینده درخشان معنوی جلال الدین را به وی گوشزد کرد و کتاب الهی نامه خود را همچون یادگاری مقدس به مولانا هدیه داد. جلال الدین از اوان کودکی تا آن هنگام که دانشمندی محترم و محبوب در شهر قونیه به شمار می‏رفت، با اهل عرفان و طریقت آشنایی و دوستیها داشت و با اساس و اصول نظری و فکری آنان نیز بیگانه نبود؛ اما در وی، از آن شور و شعله درونی که بعدها جانش را به آتش کشید و به سماع عافیت سوز روح مبتلایش کرد، خبری نبود. علم معقول و منقول زمانه‏اش را به نیکی آموخته بود، مریدان و شاگردان بسیاری داشت، امین مردم و معتقد خاص و عام و مرجع دینی شهر به شمار می‏رفت؛ اما، … اما هنوز با آن راز مقدس و سر اکبر بیگانه بود و زندگی‏اش همچون دیگران و در سایه می‏گذشت.

او برجستگیها و ویژگیهایی داشت که بسیاری، آرزویش را داشتند؛ خصایصی که او را گاه در مظنه رشک و حسد ـ حتی بزرگان دیگر ـ قرار می‏داد. اما تقدیر بر این بود که این ظرفیت کشف نشده، از وهم سرابهای گول زن و فریبنده به آتشی برخیزد و عاقبت این آتش رسید و چه صاعقه‏وار… در بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادی الاخر 42 ه . ق شمس الدین تبریزی به کسوت بازرگانان وارد قونیه شد و در خان برنج فروشان منزل کرد. صبحی، شمس در دکه‏ای نشسته بود. مولانا در حلقه مریدان، در بازار پیش می‏آمد و خلایق از هر سو به دستبوسی او تبرک می‏جستند.

او همه را می‏نواخت و دلداری می‏داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف کرد و در دکه دیگری که رو به روی او بود، نشست. در هم نگریستند؛ صاعقه‏ای در صاعقه‏ای، بی‏هیچ سخن. مدتی گذشت. سؤالی از سوی شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت.

رو سوی هم پیش آمدند، دست دادند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و… شش ماه در حجره شیخ صلاح الدین زرکوب خلوت گزیدند و به بحث نشستند. در این شش ماه، تنها صلاح الدین اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از این خلوت شش ماهه بود که سجاده نشین با وقار قونیه بر مناصب و مظاهر رسمی پشت پا زد و دست افشان و پای کوبان، ترانه خوان عشق شد.

مدرس مدارس دینی قونیه اینک شوریده‏ای غریب بود که انبوه جماعت با درد و داغش بیگانه بودند. طوفانی سهمگین دریای وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگی دوباره‏ای را بازیافته بود:

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم گفت که سرمست نیی، رو که از این دست نیی رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو شمع شدی، قبله این جمع شدی جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم شاگردان و مریدان، حضور شمس را در کنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود.

پس، به جهل و تعصب در آزار او کوشیدند. شمس به اعتراض قونیه را به مقصد شام ترک کرد. شاگردان مولانا امید به تغییر رویه‏اش داشتند، اما نه تنها چنین نشد، بلکه فراق شمس زخمی‌در جان مولانا بود و دلشکسته و پریشان، دیدار او را انتظار می‏کشید… عاقبت پس از مشخص شدن محل سکونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عده‏ای دیگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقی پدر و پشیمانی مریدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونیه راضی سازند. شمس به قونیه بازگشت؛ اما … واقعه تکرار شد؛ زیرا آرامش و متابعت مریدان دیری نپایید. شمس آزرده خاطر، سیمرغ‏وار به سرزمین بی‏نشانی پرکشید.

مولانا در فراق یار گمگشته، جستجو‏ها کرد و انتظار کشید.

چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبری نبود… مولانا و شمس مکمل یکدیگر بودند.

بیهوده نبود که شمس می‏گفت: «خوب گویم و خوش گویم. از اندرون روشن و منورم، آبی بودم برخود می‏جوشیدم و می‏پیچیدم و بوی می‏گرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اکنون می‏رود خوش و تازه و خرم».

«این زخم بود که از شراب ربانی، سر به گل گرفته، هیچ کس را بر این وقوفی نه، در عالم گوش نهاده بودم می‏شنیدم. این خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر که را از این فایده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توایم و نور دیده و غرض ما فایده‏ای است که به تو بازگردد.» شمس، مولانا را با افق دیگری از معنویت و عرفان آشنا کرد و روح او را در آسمانهای برتر به پرواز درآورد. به دم او بود که خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چیز غیر از دوست رنگ باخت و «ماسوی الله» ذات فانی خود را آشکارتر نمایان ساخت. و این، جوهره تعلیمات شمس بود که اگر «در سایه ظل الله درآیی، از جمله سردیها و مرگها امان یابی، موصوف به صفات حق شوی، از حی قیوم آگاهی یابی، مرگ تو را از دور می‏بیند می‏میرد، حیات الهی یابی، پس ابتدا آهسته تا کسی نشنود، این علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصیل شش هزار سال که شش بار عمر نوح بود، برنیاید. آن صدهزار سال چندان نباشد که یک دم با خدا برآرد بنده‏ای به یک روز.» باری، چه می‏توانیم گفت درباره عارفی که پیش از آن که سودای شعر و شاعری داشته باشد، جویای زبانی است عاری از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ که این همه حجاب راه پرمخاطره وصلند: حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم و اگر سرچشمه فیاض شعر است، نه بدان سبب است که تعلق شاعری را بر خویش پذیرفته است؛ بلکه عشق یار است که به جوشش آورده، و درد دوری و اشتیاق غزلخوانش کرده است. مولانا ادعای شاعری ندارد، از شعر گفتن سود و بهره‏ای نمی‏جوید؛ شعر مشغله ذهنی او به معنای معمول امروزی نیست، شعر نمی‏گوید تا شعری گفته باشد، بی‏قراری روح و شرح مکاشفات و سرشار شدنهای پیاپی‏اش از سرچشمه‏های عالم خیال بی‏آن که او خواسته باشد، بر زبانش به شیوه‏ای که شعرش می‏نامند، جاری می‏شود. او مسیل این بارشهای قدسی است.

شعر او حاصل کوششهای طاقت‏فرسای شخصی در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازی با الفاظ نیست، شعر او جوشش دل است؛ هدیه خداست؛ سرود غیبی است؛ خوراک فرشته است؛ چرا که حاصل سماع روح در لطیفترین و سبکترین حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوی مبدأ متعالی است:

سخنم خور فرشته‏ست، من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی غزلیات «شمسی» مولانا به تمامی، حاصل و ثمره چنین فضایی است. در مواجهه با این اشعار ما با شاعری نه به شیوه معمول سر و کار داریم؛ اشعاری که به لحاظ حس و حال و شور و هیجان در تمام طول تاریخ شعر فارسی بی‏بدیل و منحصرند؛ اشعاری که به درستی و راستی، همراه و همگام با ضرباهنگ درونی سراینده آن شکل گرفته‏اند، بی‏آن که شاعرش در قید لفظ و زبان خاصی مانده باشد. غزلیات مولانا از «جان» و «آن» ویژه «مولوی وار» برخوردارند؛ و درک و درریافت «آن» این غزلیات جز با همراهی و شرکت در تجربه درونی شاعر به دست نمی‏آید. به مدد برخی از اصول زبان شناختی و تشریح بی «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقیقی آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چیزی دیگر و سرچشمه‏های شعرش از عالمی‌دیگرند. دانستن این که در سخن او چه نوع موسیقی و قوانینی وجود دارد و استعاره‏هایش از کدام سنخند و هنجارگریزیهایش از چه نوعند، مشکل ما را در شناخت حقیقت شعر مولانا حل نمی‏کند؛ بلکه فقط شناختی سطحی از ظاهر کلام او را برای ما میسر می‏سازد. حال آن که بزرگوارانی همچون مولانا، همواره منکر چنین دلبستگی‏های ظاهری در زندگی بوده‏اند: رو به معنی کوش ای صورت پرست زان که معنی بر تن صورت پرست بیان این نکته به معنای عدم آشنایی مولانا با اصول و موازین شعر و ادب نیست؛ بلکه به گواهی ناقلان و آثارش، وی هنگام سرودن این شعرها از هوشیاری و منطق حسابگرانه آدمهای معمولی و شاعران معمولی به دور بوده است. نه وزن برای شعرش انتخاب می‏کرد و نه برای ریتم و نوع بیان و ترکیبات و تخلیش حساب و کتاب منطق شعری زمانه خود را به کار می‏گرفت. آنچه مسلم است این که وی اکثر آثارش را در اوج هیجانات روحی، طوفانهای درونی، سماعهای آنی، حالها و جذبه‏های ناگهانی سروده است؛ یعنی لحظاتی که شاعر از خویش بر می‌شده است؛ لحظاتی که سینه‏اش گشاده‏تر و گره‏های زمینی از زبانش بازتر می‏شده است؛ برای بیان دردهای بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است که همه عالم را روشنایی می‏دهد، روشنایی می‏بیند که از دهانم فرو می‏افتد، نور برون می‏رود از گفتارم، در زیر حرف سیاه می‏تابد! خود این آفتاب را پشت به ایشان است، روی به آسمانها و روشنی زمینها از وی است. روی آفتاب با مولاناست؛ زیرا روی مولانا به آ‏فتاب است.»: رستم از این نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا رستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن، مفتعلن کشت مرا قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا آینه‏ام، آینه‏ام، مرد مقالات نیم دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما دیگر اثر سترگ مولانا، مثنوی معنوی است که به حق قرآن عجم می‏خوانندش. این مثنوی حاصل نشستها و جلساتی است که مولانا با خویشاوندان روحانی‏اش در طی چهارده سال داشته است.
حضور معنوی حسام‏الدین چلپی در این جلسات، انگیزه‏ای بود تا نهفته‏های درونی مولانا بجوشد؛ کلام پویایش در بستر زمان جاری شود؛ و معانی مناسب در این جلسات به اقتضای حال و مقال به ذهنش تداعی شود. تداعی معانی و توالی گفتار در سخن مولانا به گونه‏ای است که مجال بازگشت به آغاز کلام را ندارد. آموخته‏های سالهای جوانی و تجربیات سفرها و جستجوها، در کارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفانی در لحظه و وقت آمیخته می‏شوند. این آمیختگی به گونه‏ای است که مثنوی را از محدوده یک منظومه تعلیمی و صوفیانه به درمی‏کشد و آن را تبدیل به گزارش تجارب معنوی شاعر می‏کند. تجلی حالات و آنات مرموز و ناشناخته که در زندگی مولانا صورت انفجار احساسات به خود می‏گیرد، کلام مولانا را به دایره‏ای بیرون از محدوده تاریخ پرتاب می‏کند. معارف عرفان اسلامی‌در جریان سیال ذهن مولانا می‏جوشد و در عرصه امکان سخن، مجال ظهور می‏یابد. هر سخنی، سخن دیگر را تداعی می‏کند؛ قصه‏ای در قصه‏ای، نکته‏ای در دل نکته‏ای دیگر و بدین گونه است که هزار توی مثنوی در ساختار شرقی وحدت در عین کثرتش شکل می‏گیرد. «تمثیل» مهمترین صورت بیانی در مثنوی است. شاعر به مدد تمثیل، ظریفترین و گاه پیچیده‏ترین نکات عرفانی را برای مخاطب، ملموس و دریافتنی می‏کند. بی‏شک، هنگامی‌که معانی مجرد و انتزاعی به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حکایت و داستان بیان شوند، علاوه بر تأثیر دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با این مباحث، از جذابیت و دلپذیری خاصی نیز برخوردار خواهند بود. ظرفیت بیانی تمثیل به گونه‏ای است که هر کس به فراخور درک و استعدادش می‏تواند معانی مورد نظر شاعر را دریافت کند. این شیوه بیانی از دیرباز کاربردهای وسیعی در شعر عرفانی و از جمله در آثار سنایی و عطار داشته است. همچنین مثنوی مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنوی‏هایی همچون «حدیقه الحقیقه» سنایی و «منطق الطیر» عطار و… است. و البته هر سه این بزرگان از نظر معرفت شناسی و شیوه‏ای که در درک هستی داشته‏اند. یگانه‏اند؛ چنان که احمد افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که مولانا «… فرمود که هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنایی را فهم کند و هر که سخنان سنایی را به جد خواند، اسرار سنایی را فهم کند و هر که سخنان سنایی را به اعتقاد مطالعه نماید، کلام ما را ادراک کند و از آن برخوردار شود و برخورد.» باری، شش دفتر مثنوی فراقنامه مولاناست، که نی وجودش از نیستان عالم علوی بریده شده است؛ آواز محزون نی یادآور همین جدایی است؛ و… نی حدیث هر که از یاری برید پرده‏هایش پرده‏های ما درید نی حدیث راه پر خون می‏کند قصه‏های عشق مجنون می‏کند.

مولانا و شمس تبریزی

وارسته‌ شیفته‌ نفس‌ گرم‌، بیان‌ مؤثر، جاذبه‌ بزرگ‌ و اندیشه‌ جوشان‌ وی‌ گشت‌ و بارقه‌ عشق‌ و محبت‌ شمس‌ تبریزی‌ و ظاهر ساده‌ و بی‌پیرایه‌ او، ژولیده‌ موی‌ با جامه‌هایی‌ خشن‌ و پر وصله‌ که‌ پس‌ از شصت‌ سال‌ پرواز از خود ملول‌ شده‌ بود، مولانا را بی‌اختیار به‌ سوی‌ او جذب‌ کرد مولوی‌ درس‌ و مکتب‌ و مسند خود را رها کرد و دل‌ در گرو عارفی‌ نهاد که‌ سخن‌های‌ بی‌پروا می‌گفت‌ و صاحبان‌ تزویرو ریا را به‌ باد سخره‌ می‌گرفت‌ و در جستجوی‌ راهنمایانی‌ بود که‌ انگشت‌ بر رگ‌ ایشان‌ نهد.

مولانا سه‌ سال‌ پیوسته‌ در خدمت‌ شمس‌ بود و در این‌ دوران‌ به‌ کلی‌ از اقامه‌ نماز و مجلس‌ وعظ و تدریس‌ دست‌ شست‌ وبه‌ سماع‌ و رقص‌ و وجد و حال‌ روی‌ آورد و از هیئت‌ صاحب‌ منبر پیشین‌ به‌ رندی‌ لاابالی‌ و مستی‌ پیمانه‌ به‌ دست‌ بدل‌ گشت‌. انقلاب‌ روحی‌ مولوی‌ و رها نمودن‌ مسند تدریس‌ و فتوی‌ خشم‌ شاگردان‌ و مریدان‌ او را فراهم‌ آورد و آنان‌ که‌ از رویه‌ مولانا ودل‌ بستن‌ او به‌ خلوت‌ وفیض‌ صحبت‌ شمس‌ غضبناک‌ شده‌ بودند به‌ آزار این‌ عارف‌ بزرگ‌ پرداختند و او را به‌ ترک‌ قونیه‌ و رها کردن‌ مولوی‌ وادار ساختند.
مهاجرت‌ شمس‌ تبریزی‌ از قونیه‌ شیدایی‌ وآشفتگی‌ حال‌ جلال‌الدین‌ را افزون‌ ساخت‌ و وی‌ که‌ چندی‌ بود شعر و شاعری‌ را آغاز کرده‌ بود به‌ خروش‌ آمد و در فراق‌ مراد خود به‌ گریه‌ و زاری‌ و عزاداری‌ پرداخت‌ و نواهای‌ شورانگیز دل‌ شوریده‌ خود را با رقص‌ و سماع‌ و رباب‌ متجلی‌ ساخت‌. بیقراری‌ او موجب‌ شد که‌ شمس‌ پس‌ از یک‌ سال‌ و نیم‌ در سال‌ 644 ه. ق‌ از دمشق‌ به‌ قونیه‌ باز گردد و مولانا پس‌ از دیدار یار خود آرام‌ گرفت‌ و سر به‌ دامان‌ پرمهر او نهاد. اقامت‌ مجدد شمس‌ تبریزی‌ در قونیه‌ چندان‌ به‌ درازا نکشید; وی‌ در این‌ مدت‌ بساط سماع‌ و طرب‌ عارفانه‌ را بی‌باکانه‌ گسترد و در مقابل‌ متعصبان‌ قشری‌ عوام‌، اسرار دل‌ خود را که‌ به‌ ظاهر بوی‌ کفر و الحادمی‌داد بیان‌ نمود و بزرگانی‌ را که‌ برای‌ کسب‌ شهرت‌ به‌ دیدن‌ مولانا می‌آمدند به‌ مسخره‌ می‌گرفت‌.اینگونه‌ اعمال‌ که‌ از وجد و شوق‌ این‌ عارف‌ روشن‌ ضمیر ناشی‌ می‌گشت‌ بار دیگر خشم‌ ظاهربینان‌ و کوته‌ نظران‌ را برانگیخت‌ بویژه‌ آنکه‌ مولانا نیز کماکان‌ دست‌ ارادت‌ بردامان‌ ارشاد شیخ‌ داشت‌ و همواره‌ در ملازمت‌ و صحبت‌ او بود. سرانجام‌ در سال‌ 645 ه.ق‌ در توطئه‌ای‌ که‌ توسط دشمنان‌ بداندیش‌ شمس‌ فراهم‌ آمده‌ بود گروهی‌ از شاگردان‌متعصب‌ مولانا بر او شوریده‌ و شمس‌ تبریزی‌ را به‌ قتل‌ رساندند.

قتل‌ شمس‌ تبریزی‌ از مولوی‌ پنهان‌ نگاه‌ داشته‌ شد و او که‌ از غیبت‌ استاد خویش‌ مضطرب‌ گشته‌ بود چندی‌ در انتظار مراد خود به‌ سر برد و حتی‌ در طلب‌ یافتن‌ او چند بار به‌ دمشق‌ سفر کرد و پس‌ از ناامیدی‌ از دیدار شیخ‌ خود که‌ دو سال‌ بطول‌ انجامید پریشان‌ و آشفته‌ حال‌ به‌ قونیه‌ بازگشت‌. مولانا در این‌ زمان‌ یکسره‌ از زندگانی‌ علمی‌گذشته‌ خود دست‌ شست‌ و تا پایان‌ عمر، زندگانی‌ خود را وقف‌ تربیت‌ و ارشاد سالکان‌ و هدایت‌ زائران‌ نمود. وی‌ پس‌ از مدتی‌ که‌ غم‌ فراق‌ ابدی‌ کعبه‌ مقصود خود را تا حدودی‌ به‌ فراموشی‌ سپرده‌ بود طریقه‌ مولویه‌ را در تصوف‌ بوجود آورد و در حالی‌ که‌ خود در عالم‌ عرفان‌ به‌ مقام‌ والایی‌ دست‌ یافته‌ و قطب‌ سالکان‌ گشته‌ بود دل‌ در گرو مهر صلاح‌ الدین‌ فریدون‌ زرکوب‌ نهاد و او را به‌ خلیفگی‌ خویش‌ برگزید.

زرکوب‌ ده‌ سال‌ در خدمت‌ استادش‌ بود و توجه‌ و علاقه‌ و اعتقاد وافر مولوی‌ به‌ زرکوب‌ بار دیگر حسادت‌ مریدانش‌ را برانگیخت‌. پس‌ از مرگ‌ زرکوب‌ (657 ه.ق‌) مولانا بنا به‌ وصیت‌ او دست‌ افشان‌ و پای‌ کوبان‌ جنازه‌ شاگرد محبوبش‌ را به‌ خاک‌ سپرد و سپس‌ حسام‌الدین‌ حسن‌ بن‌ محمد بن‌ حسن‌ مشهور به‌ حسام‌ الدین‌ چلبی‌ از جوانمردان‌ و اهل‌ فتوت‌ قونیه‌ را به‌ خلیفگی‌ خود برگزید. حسام‌ الدین‌ چلبی‌ نیز همچون‌ زرکوب‌ سخت‌ مورد توجه‌ استاد بود و مولوی‌ ده‌ سال‌ آخر عمر خود را با این‌ شاگرد فرزانه‌ سپری‌ کرد و به‌ تشویق‌ او به‌ سرایش‌ مثنوی‌ معنوی‌ شاهکار بزرگ‌ خود پرداخت‌. مرگ‌ مولانا در سال‌ 673 ه.ق‌ در قونیه‌ و بر اثر بیماری‌ تب‌ محرقه‌ اتفاق‌ افتاد و وی‌ در میان‌ غم‌ و اندوه‌ شدید مردم‌ و عزاداری‌ آنان‌ که‌ چهل‌ روز به‌ طول‌ انجامید در شهر قونیه‌ و در مجاورت‌ پدرش‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد. مولانا جلال‌ الدین‌ را بزرگترین‌ عارف‌ و صوفی‌ ایران‌ پس‌ از اسلام‌ دانسته‌اند که‌ علاوه‌ بر میراث‌داری‌ حقایق‌ عرفای‌ مشایخ‌ پیش‌ از خود، مطالب‌ پیچیده‌ و دشوار عرفانی‌ را با آیات‌ واحادیث‌ در آمیخته‌ و با زبانی‌ ساده‌ پیش‌ روی‌ مردم‌ نهاده‌ است‌.

وی‌ در کتاب‌های‌ بزرگ‌ خود که‌ هر یک‌ گنجینه‌ای‌ جاودان‌ از ادب‌ و شعر و عرفان‌ و تصوف‌ و معرفت‌ و کمال‌ و اخلاق‌ به‌ شمار می‌روند عمیق‌ترین‌ افکار خود را با لطافت‌ معنی‌ و باریکی‌ اندیشه‌ و صفا و پختگی‌ فکر عرفانی‌ و مقصود رسا در اختیار خوانندگان‌ و سالکان‌ راه‌ خویش‌ گذارده‌ است‌. مولوی‌ هستی‌ جهان‌ را یکی‌ و آن‌ ذات‌ خدایتعالی‌ دانسته‌ که‌ جز او نیست‌ و هر چه‌ هست‌ در حقیقت‌ او و عالم‌ همه‌ جلوگاه‌ اوست‌. حکیم‌ روح‌ انسان‌ها را نیز از اشعه‌ هستی‌ او دانسته‌ که‌ از مبدأ حق‌ جدا افتاده‌اند و همواره‌ با حسرت‌ دیدار و شور و عشق‌ دلدار بسرمی‌برندمولانا راه‌ پی‌ بردن‌ به‌ حقیقت‌ را عشقی‌ سوزان‌ دانسته‌ که‌ آتش‌ آن‌ تمام‌ هستی‌ ظاهر و غرور جسمانی‌ را خاکستر کند. در نظر او کسی‌ عاشق‌ ذات‌ حق‌ و عاشق‌ صادق‌ است‌ که‌ از بت‌ پرستی‌ و نقش‌ ظاهر بدرآمده‌ و شهوات‌ و اغراض‌ و خود پسندی‌ و غرور و جاه‌ خود را از بین‌ ببرد. مولوی‌ جهان‌ و ملت‌ها و ادیان‌ را نماینده‌ خدای‌ واحد می‌داند به‌ گونه‌ای‌ که‌ جهان‌ مظهر یک‌ حقیقت‌ و جلوه‌گاه‌ یک‌ مشیت‌ است‌ و اختلاف‌ امم‌ و دشمنی‌های‌ انسان‌ها همه‌ از بی‌خبری‌ و غرور و ظاهرپرستی‌ و قیاس‌های‌ غلط ریشه‌ می‌گیرد. عارف‌ بزرگ‌ راه‌ نجات‌ انسان‌ها را کشف‌ حقیقت‌ و گذشتن‌ از ظواهر دانسته‌ است.

به‌ اعتقاد او حقیقت‌ را تنها می‌توان‌ با چشم‌ حقیقت‌ بین‌ دید و لازمه‌ داشتن‌ چنین‌ چشمی‌ریاضت‌ و تهذیب‌ نفس‌ و کسب‌ فضایل‌ است‌. مولوی‌ عبادت‌ و درویشی‌ را نه‌ در فقر و نداری‌ بلکه‌ در رهایی‌ از خودپرستی‌ و بی‌نیازی‌ و بی‌اعتنایی‌ در تعلقات‌ دنیوی‌ می‌داند. مولانا در غزل‌های‌ شورانگیز خود جوش‌ و خروش‌ عاشقانه‌ خویش‌ را هویدا ساخته‌ و هدف‌ والای‌ خود را در وصال‌ حق‌ و درک‌ وجود مطلق‌ از طریق‌ دل‌ به‌ تصویر کشیده‌ است‌; چرا که‌ دل‌ جایگاه‌ خداست‌ و آنان‌ که‌ دل‌ ندارند و از صفای‌ درون‌ محرومند راه‌ نزدیک‌ را گم‌ کرده‌ از راه‌ دور می‌روند. در دیگر اشعار مولوی‌ رجوع‌ به‌ باطن‌، اعراض‌ از ظاهر، نشر خلوص‌ و صفا، رد تظاهر و ریا، چشم‌ پوشیدن‌ از تجمل‌ آفاق‌، دیده‌ دوختن‌ به‌ نور اشراق‌، نظر به‌ وحدت‌، دعوت‌ به‌ خوبی‌، گذشتن‌ از نمایش‌ بیرون‌، پیوستن‌به‌ گشایش‌ درون‌ و… با زیباترین‌ الفاظ و با بهره‌گیری‌ از آیات‌ قرآن‌ و روایات‌ بیان‌ شده‌ است‌. شاهکارهای‌ بزرگ‌ مولانا عبارت‌ است‌ از مثنوی‌ معنوی‌ در شش‌ دفتر و بیست‌ و شش‌ هزار بیت‌، مملو از حکایات‌ و تمثیل‌های‌ پندآموز و عبرت‌انگیز که‌ شاعر مهمترین‌ مسایل‌ عرفانی‌ و دینی‌ و اخلاقی‌ را مطرح‌ کرده‌ و در مواقع‌ لازم‌ نیز از آیات‌ و احادیث‌ مدد جسته‌ است‌. در این‌ منظومه‌ تمامی‌ مبانی‌ اساسی‌ تصوف‌ و عرفان‌ از طلب‌ عشق‌ تا مراحل‌ کمال‌ عارف‌ مورد بررسی‌ قرار گرفته‌ است‌ و در اثر تلاش‌ و کوشش‌ وافر مولوی‌ و شاگرد ارجمندش‌ حسام‌الدین‌ چلبی‌ یکی‌ از نمودارهای‌اندیشه‌ بشری‌ که‌ در عین‌ حال‌ از دلچسب‌ترین‌ و لطیف‌ترین‌ آنها نیز به‌ شمار می‌رود بوجود آمده‌ است‌ که‌ همواره‌ انیس‌ عارفان‌ و جلیس‌ صاحبدلان‌ است‌. دومین‌ اثر بزرگ‌ مولوی‌ دیوان‌ کبیر مشهور به‌ دیوان‌ غزلیات‌ شمس‌ تبریز است‌. این‌ دیوان‌ در برگیرنده‌ عالی‌ترین‌ حقایق‌ عرفانی‌ و مملو از عواطف‌ و اندیشه‌های‌ بلند مولاناست‌ که‌ در همه‌ حال‌ با معشوق‌ خود در راز و نیاز است‌ و مظهر آن‌ پیر و مرشد بزرگ‌ او شمس‌ تبریزی‌ است‌. دیگر آثار این‌ حکیم‌ بزرگ‌ عبارت‌ است‌ از :

فیه‌ مافیه‌، رباعیات‌، مکتوبات‌ و مجالس‌ سبعه‌. راز جاودانگی‌ نام‌ و یاد حکیم‌ مولانا جلال‌ الدین‌ را در کلام‌ ساده‌ ودور از هرگونه‌ آرایش‌ و پیرایش‌ او، توسل‌ به‌ تمثیلات‌ و قصص‌ و امثال‌ و حکم‌ متداول‌ عصر خویش‌، وسعت‌ اطلاعات‌ حیرت‌انگیز در دانش‌های‌ گوناگون‌ اعم‌ ازادبی‌ و عرفانی‌ و شرعی‌ و فرهنگ‌ عمومی‌ اسلامی‌ و آزادگی‌ و آزادمنشی‌ او دانسته‌اند.

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن