مقالات ادبیات و زبان فارسی

سخن شمس قسمت اول

به نام خدا

سخن شمس : آئینه‌ی شخصیت او

«سخن شمس» ، آئینه شخصیت پیچیده دوزیستی، درونگر، و خودگرای اوست. در عین روشنی، مبهم است. در عین دلپذیری، شلاق‌گونه است. فشرده و کوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اینروی فراز آنها، به تندی، نمی‌توان، درگذشت. بلکه با آنها، باید زیست. در آنها، اندیشید. بر آنها، مرور کرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آسان‌نمای آنها، عبور کرد، و به عمق باطن آنها، راه یافت، تا به پیام، به درونمایه، به هدف آنهاــ نزدیک کردن به چیزی، دوردست! ــ فرا در رسید!

سخن شمس، چنانکه خود معترف است، دوچهره‌ای است. درونه و برونه دارد. نقابی ظاهراً مستقل، بر سیمای باطنی گریزنده و لغزان است. دوبعدی است. دوزیستی است. نیازمند است به بازخوانی و دوباره کاوی است (ش80، 135، 136، 138).

«سخن شمس»، ویراسته نیست. به احتمال قوی، وی همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پاره‌ای از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احیاناً هیچ‌گاه دیگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاکنویس نکرده است.

«سخن شمس»، قالباً بی‌مقدمه آغاز می‌شود. بدون پرسه و معطلی، بدون طی بیراهه، و پریدن به این شاخ و آن شاخ، به‌طور مستقم، به سوی هدف می‌تازد. و شمس، خود بدین کیفیت سخن خویش، آگاه است، و از آن با غرور، یاد می‌کند:

«اگر ربع مسکون، جمله یک سو باشند، و من به سویی، هر مشکلشان که باشد، همه را جواب دهم، و هیچ نگریزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84).

«سخن شمس»، جهشی، خودبه‌خود، وحشی، تند، توفنده، کوبنده، و یکباره است. با این وصف، گه‌گاه، تا اوج شعر ــ شعر والا و باشکوه، خوش‌نوا و منظم، و پرذوق و لطیف ــ فرار پیش می‌رود. و این جا و آنجا، چه بسیار سخن منظوم فارسی، در برابر جاذبه نثر شعرگونه شمس، رنگ فرومی‌بازد:

«اهل این ربع مسکون، هر اشکال که گویند، جواب بیابند …: جواب، در جواب، قید در قید، و شرح در شرح!

سخن من، هریکی سؤال را ده جواب ]گوید[ که در هیچ کتابی، مسطور نباشد ــ به آن لطف، و به آن نمک، چنانکه «مولانا» فرماید که:

«تا با تو آشنا شده‌ام، این کتاب‌ها، در نظرم، بی‌ذوق شده است!» (ش85)

مردی، اینچنین ارزش‌ آگاه، نسبت به شخن خویش، ناچار، با همه آراستگی به راستینی و صمیمیت، چنانکه خود نیز به خوبی آگاه است، همه خودپسندانه جلوه می‌کند. همه، «به وجه کبریا، می‌آید. همه دعوی، می‌نماید!» (ش302).

«شمس»، گزیده‌گوست. موقع‌شناس، و «مخاطب‌گزین» است. سخنش، هرجائی نیست. با هرکس، و به‌هر هنگام، سخن نمی‌گوید. بلکه با شرط‌ها، و نازهای ویژه، همراه است!

در سخن‌گوئی و مخاطب‌گزینی شمس، همچنان آشکارا، منش پیش‌رفته استخوانی وی ــ خودگرائی، خوداصیل‌ بینی، و قیاس به‌نفس او ــ به شدت منعکس است:

«سخن، با خود توانم گفتن، یا هرکه خود را دیدم در او، با او، سخن توانم گفت!» (ش74).

مستمع باید تابع شمس، شیوه استدلال، آرمان زیرساز سخن وی باشد، نه شمس! شمس، هرگز تابع «روانشناسی مستمع»، میل او، منطق او، باور داشت‌های او، و سرانجام سطح درک او نیست. در غیر اینصورت، خاموشی را، بر سخنگوئی، ترجیح می‌دهد.

شمس، بگاه سخن نیز، سخنش بیشتر جنبه‌ی گفت تنها دارد، نه گفتگو. شمس را، مناظره نیست:

«اگر سخن من، چنان استماع خواهد کردن که به‌طریق مناظره و بحث، و از کلام مشایخ، یا حدیث، یا قرآن، نه او سخن تواند شنیدن، نه از من برخوردار شود! و اگر به طریق نیاز، و استفادت خواهد آمدن، و شنیدن که سرمایه نیاز است، او را، فایده باشد!

و اگر نه، یک روز، نه، ده روز، نی، بلکه صد سال، می‌گوید، ما، دست زیر زنخ نهیم، می‌شنویم!» (ش75).

شمس، تنگ‌حوصله است. بازاریاب نیست. از پی مشتری نمی‌گردد، و عوام‌فریبی نمی‌کند. از این‌رو، با کاربرد هرگونه دستورالعمل روانشناسی توده، به خاطر بازاریابی و جلب عوام، مخالف است. خواستار شیوه استثنائی دویدن صید از پی صیاد است، نه روش متداول پی‌جویی صیاد از صید! و دیرگیری‌ها و تنهایی‌های او نیز، همه از این خوی، سرچشمه می‌گیرد. حتی، زمانی که شمس را، بر این خوی خودگرایی او، متذکر می‌سازند، و از وی می‌خواهند که سخن باید بر وفق صلاح، و درک مردم گوید، خشمگین می‌شود، و گوینده را، فاقد صلاحیت چنین دستوری به خویش، می‌خواند:

«آنجا، شیخی بود. مرا، نصیحت آغاز کرد که:

ــ با خلق، به قدر حوصله ایشان، سخن‌ گوی! و به قدر صفا، و اتحاد ایشان، ناز کن!

گفتم:

ــ راست می‌گویی! ولیکن، نمی‌توانم گفتن جواب تو! چو، نصیحت کردی، و تو را، حوصله این جواب، نمی‌بینم!» (ش79).

شمس، مخاطبان خود را مشخص کرده است. وی می‌داند که روی سخنش با کی است. از این‌رو، به هنگام اعتراض، نسبت به پیچیدگی سخنش، آشکارا، اعلام می‌دارد که:

«صریح گفتم … که:

ــ سخن من، به فهم ایشان، نمی‌رسد!… مرا … دستوری نیست که از این نظیر (مثال)های پست گویم! آن اصل را می‌گویم، بر ایشان، سخت مشکل می‌آید! نظیر آن، اصل دگر می‌گویم، پوشش در پوشش، می‌رود! … » (ش81).

«مخاطب شمس»، ابرمرد است، انسان والاست، شیخ کامل است، کسی است که مسئول      رهبری مردم است! روی سخن شمس، متوجه رهبران است، نه پیروان:

«مرا در این عالم، با عوام، هیچ کاری نیست! برای ایشان، نیامدم! این کسانی که رهنمای عالم‌اند، به حق، انگشت، بر رگ ایشان، می‌نهم!» (ش82)

«من شیخ را می‌گیرم، و مؤاخذه می‌کنم، نه مرید را! آنگه، نه هر شیخ را، شیخ کامل را! … » (ش83).

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن